close
تبلیغات در اینترنت
داستان بلند

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
آخرین ارسال های انجمن عاشقانه az لاو
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 375 amob07
0 282 amob07
5 357 amob07
0 302 tarane
0 268 tarane
0 202 tarane
0 183 tarane
0 383 admin
0 438 admin
0 403 admin
0 451 admin
لینک باکس سایت
درباره : داستان بلند , مجموعه داستان ,
بازدید : 98 ♥ تاریخ : سه شنبه 01 بهمن 1392 زمان : 15:30 ♥

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت:

در را شکستی !

بیا تو در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای

که خیلی پریشان بود ،

به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !

و در حالی که نفس نفس میزد

ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید !

مادرم خیلی مریض است . دکتر

گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من

برای ویزیت به خانه کسی نمیروم

. دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.

اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر

شد . دل دکتر

به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود .

دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ،

جایی که مادر بیمارش در

رختخواب افتاده بود . دکتر شروع کرد به معاینه

و توانست با آمپول

و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد .

او تمام شب را بر بالین

زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .

زن به سختی

چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری

که کرده بود تشکر کرد .

دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی .

اگر او نبود حتما میمردی !

مادر با تعجب گفت :

ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته !

و به عکس بالای تختش اشاره کرد .

پاهای دکتر از دیدن عکس روی

دیوار سست شد . این همان دختر بود !

یک فرشته کوچک و زیبا ….. !


(درادامه مطلب یک داستان زیبای دیگر)





برچسب ها : داستان جذاب , داستان کوتاه , داستان خوشکل , داستان بامزه , داستان دوست داشتنی , داستان کوتاه قشنگ ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : داستان بلند , مجموعه داستان ,
بازدید : 78 ♥ تاریخ : سه شنبه 01 بهمن 1392 زمان : 0:4 ♥

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود

نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش

پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.


پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین

الان بهتون گفتم: کلاغه.


بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت

در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!....

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز

کرد و به


پسرش گفت که آن را بخواند.


در آن صفحه این طور نوشته شده بود:


امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که

کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳

بار به او گفتم که نامش کلاغ است.


هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او

جواب می‌دادم و به هیچ وجه

 

عصبانی  نمی‌شدم و در عوض

علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم





برچسب ها : مطلب زیبا , داستان کوتاه , داستان خوشکل , داستان اموزنده , داستان جالب , داستان قشنگ , داستان کوتاه زیبا , داستان کوتاه جذاب , داستان کوتاه جالب ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : رمان عاشقانه , رمان ایرانی , داستان بلند , مجموعه داستان ,
بازدید : 130 ♥ تاریخ : دوشنبه 11 آذر 1392 زمان : 16:33 ♥


داستان عاشقانه:نابه هنگام

قسمت اول :کودکی پرماجرای من

وقتی متولدشدم،درخانه ی عمویم که درچندسال گذشته خودش وهمسرش فوت شده بودند واکنون پسرعموهایم صاحب خانه بودند همرا ه پدرومادرومادربزرگ پدریم زندگی میکردم.مادربزرگم علاقه ی زیادی به من داشت وهمدمی برای مادرم بود.پدرم درشرکتی مشغول به کارشده بود و 3ماه بیشتراززندگی مشترکشان نمیگذشت که صاحب من شدند.بادو دخترخاله هایم که تقریبا همسایه مان میشدندهمبازی بودم وسرگرمی مان تابی بود که درحیاط بستیم وباآن بازی میکردیم.

کم کم گذشت ویکساله شدم مادرشهری دوراز شهری بودیم که مادربزرگ وخانواده مادریم زندگی میکردندومجبوربودیم هرساله  حداقل 2بار مسافرت کنیم.روزتولدم شده بودوجشن تولدی برایم گرفتند.اصفهان راخیلی دوست داشتم چون خانواده مادرم درآن می زیستند.چندروزبعدازتولدیک سالگیم مادربزرگم ک بامازندگی میکرد،ازقفس جسم خلاص گردید ودارفانی راوداع گفت.

7ساله که شده بودم همراه برادر3ساله ام از خانه پسرعموهایم رفتیم ودرخانه ی دیگری مشغول زندگی شدیم.همه ی فکروذهنم این بود که یک روز برای زندگی به اصفهان بروم.

تااینکه یک روزمادرم گفت :وقت رفتن به اصفهان است وبایدوسایلمان راجمع کنیموبرای همیشه دراصفهان زندگی کنیم.خوشحال بودم،باورم نمیشدبه آرزویم رسیده ام.دیگرلازم نبودبرای اینکه دخترخاله هایم برای همیشه به اصفهان رفتند نامه بنویسم وآن رابه پدرشان یعنی عمو حسین بدهم.دل توی دلم نبود.همش خداخدامیکردم 5شنبه بشودو وقت رفتن...






برچسب ها : رمان جدید , رمان قشنگ , رمان عاشقانه , رمان غمگین , رمان عاشقانه غمگین , رمان غمگین عاشقانه , رمان زیبا , رمان نابه هنگام , داستان غمگین عاشقانه , داستان غمگین , رمان زندگی ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()

اطلاعات
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 2
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 13

  • عضو شوید
  • ارسال کلمه عبور




  • آمار مطالب
    کل مطالب : 533
    کل نظرات : 61

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 452 نفر
  • باردید دیروز : 28 نفر
  • بازدید هفته : 480 نفر
  • بازدید ماه : 5,372 نفر
  • بازدید سال : 17,393 نفر
  • بازدید کلی : 453,825 نفر
  • ورودی امروز گوگل : 0 نفر
  • ورودی گوگل دیروز : 1 نفر

آرشیو
تبلیغات متنی