close
تبلیغات در اینترنت
مجموعه داستان

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
آخرین ارسال های انجمن عاشقانه az لاو
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 375 amob07
0 282 amob07
5 357 amob07
0 302 tarane
0 268 tarane
0 201 tarane
0 183 tarane
0 383 admin
0 438 admin
0 403 admin
0 451 admin
لینک باکس سایت
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 121 ♥ تاریخ : شنبه 26 بهمن 1392 زمان : 17:19 ♥

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.

داستان کوتاه جعبه کفش


ادامه مطلب...





نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 170 ♥ تاریخ : شنبه 26 بهمن 1392 زمان : 17:17 ♥

مرد با سختی و درد سرفه ای کرد و اشکهای گرمش رو از روی صورت پر چین و چروکش پاک نمود .دلش گرفته بود خیلی خیلی هم گرفته بود و این بخاطر بد قولیش بود. ۳۵ سال بود مشهدی غلامرضا تو همچی روزی تو حرم مولاش بود هر جور که بود تا حالا خودش رو بموقع رسونده بود .آخه ۳۵ سال قبل یه نذرکرده بود ،نذر کرده بود اگه خدا پسرش محمد رضا را بهش سالم برگردونه تولد صاحب اسمش بره پابوس اقا.


داستان کوتاه آن مرد آشنا

ادامه مطلب....





برچسب ها : دساتان کوتاه , داستان کوتاه آموزنده , داستان کوتاه قشنگ , داستان جالب ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 109 ♥ تاریخ : شنبه 26 بهمن 1392 زمان : 17:14 ♥

ازمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت.یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا پدرم هم متوجه سوختگی بیسکویت ها شده است؟در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود؟ خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد. یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم. همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد؟ او مرا در آغوش کشید و گفت: مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد

داستان کوتاه بیسکوییتهای سوخته

ادامه مطلب...





برچسب ها : داستان کوتاه , داستان زیبا , داستان باحال , داستان کوتاه آموزنده ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 105 ♥ تاریخ : شنبه 26 بهمن 1392 زمان : 17:11 ♥

داشتم بر مي گشتم خونه، مسيرم جوريه که از وسط يه پارک… رد ميشم بعد ميرسم به ايستگاه اتوبوس، توي پارک که بودم يه زن خيلي جوون با چادر مشکي رنگ و رو رفته و لباس هاي کهنه يه پيرمرد رو که روي يه چشمش کاور سفيد رنگي بود همراه خودش راه ميبرد رسيد به من و گفت سلام!
من فکر کردم الان ميخواد بگه من پول ميخوام که بابام رو ببرم دکتر و از اين حرفا اول خواستم برم بعد گفتم منکه عجله ندارم بذار واستم شايد کار ديگه اي داشته باشه منم همينطور که اخمام تو هم بود سرم رو به علامت جواب سلام تکون دادم و نگاهش کردم،
گفت آقا من بايد بابام ( بعد پيرمرده رو نشون داد) رو ببرم مجتمع پزشکي نور آدرسش نوشته توي خيابان وليعصر، خيابان اسفندياري!

گفتم خب؟!

  داستان کوتاه گدا


ادامه مطلب...





برچسب ها : داستان کوتاه گدا , داستان کوتاه شیک , داستان کوتاه قشنگ ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 83 ♥ تاریخ : شنبه 26 بهمن 1392 زمان : 17:8 ♥

شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی

میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده


داستان کوتاه شهر دزدها






برچسب ها : داستان کوتاه شهردزدها , داستان کوتاه , داستان شهردزدها , داستان قشنگ , داستان آموزنده ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 110 ♥ تاریخ : شنبه 26 بهمن 1392 زمان : 17:6 ♥

سال‌ها پیش، دو برادر با هم در مزرعه‌ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می‌کردند. روزی آنان به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جروبحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنان زیاد شد و قهر کردند.

یک روز صبح درب خانه برادر بزرگ‌تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجاری را دید. نجار به او گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می‌گردم، فکر کردم شاید شما کمی خرده‌کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمک‌تان کنم؟»

برادر بزرگ‌تر جواب داد:«بله، از قضا من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن. آن همسایه در حقیقت، برادرِ کوچک‌تر من است. او هفته گذشته، چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب، بین مزرعه ما افتاد. او به‌طور حتم این کار را به‌خاطر کینه‌ای که از من به دل دارد، انجام داده است.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:«در انبار، مقداری چوب دارم، از تو می‌خواهم تا بین مزرعه من و برادرم، حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»


داستان کوتاه پل
ادامه مطلب...




برچسب ها : داستان کوتاه , داستان زیبا , داستان قشنگ , داستان باحال , داستان کوتاه پل ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 116 ♥ تاریخ : شنبه 26 بهمن 1392 زمان : 17:2 ♥

- کنجکاوی‌تان را دنبال کنید: “من استعداد به خصوصی ندارم. فقط به شدت کنجکاوم.
درباره چه چیزی کنجکاو هستید؟ دنبال کردن کنجکاوی‌تان راز موفقیت‌تان است
.

۲- پشتکار با ارزش است: “نه اینکه من خیلی باهوش باشم؛ بلکه با مسایل زمان بیشتری می‌مانم.
تا زمانیکه به هدف‌تان برسید، پشتکار دارید؟ اینشتین می‌خواهد بگوبد، تمام ارزش تمبر پستی به این است که با تمام نیرو به چیزی بچسبد، تا اینکه به مقصدش برسد. مانند تمبر پستی باشید، مسیری را که آغاز کردید به پایان برسانید. به یاد بیاورید که در جایی دیگر اینشتین گفته بود،
من برای ماه ها و سالها فکر می‌کنم و فکر می‌کنم. ۹۹ بار نتیجه اشتباه است. صدمین بار حق با من است.

تخیل قدرتمند است: “تخیل همه چیز است. تخیل پیش نمایشی از جذابیت‌های آینده زندگانی است. تخیل با ارزش‌تر از دانش است.
آیا از تخیل‌تان استفاده می‌کنید؟ اینشتین می‌گوید تخیل با ارزش‌تر از دانش است. به یاد بیاورید که توماس ادیسون می‌گفت

داستان کوتاه نه درس از زندگی آلبرت انیشتین

ادامه مطلب...





برچسب ها : داستان کوتاه , داستان آموزنده , آلبرت انیشتن , داستان کوتاه قشنگ ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 118 ♥ تاریخ : شنبه 26 بهمن 1392 زمان : 17:1 ♥

داستان کوتاه قهوه شور

داستان کوتاه قهوه شور

پسر، دختر را در یک مهمانی ملاقات کرد. آخر مهمانی، دختر را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش را قبول کرد. در یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از آن بود که چیزی بگوید، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…” . یکدفعه پسر پیش خدمت را صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، یاد زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برای والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هایش سرازیر شد. دختر شدیداً تحت تاثیر قرار گرفت، یک احساس واقعی از ته قلبش، مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره…

ادامه مطلب...





برچسب ها : داستان کوتاه , داستان کوتاه خوشکل , داستان کوتاه آموزنده , داستان کوتاه باحال ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 99 ♥ تاریخ : شنبه 26 بهمن 1392 زمان : 16:58 ♥

داستان کوتاه سرزنش

داستان کوتاه سرزنش

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟





برچسب ها : داستان کوتاه سرزنش , داستان کوتاه قشنگ , داستان کوتاه جذاب , داستان کوتاه زیبا , داستان کوتاه باحال ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 86 ♥ تاریخ : شنبه 26 بهمن 1392 زمان : 16:54 ♥

چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , سه نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود .

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم.


داستان کوتاه انسان واقعی باشیم

ادامه مطلب...





برچسب ها : داستان کوتاه , داستان کوتاه جذاب , داستان قشنگ , داستان جالب , داستان کوتاه انسان واقعی باشیم ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 88 ♥ تاریخ : جمعه 25 بهمن 1392 زمان : 16:51 ♥

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامرو به خاطر طلاقش خوشحالم.
ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بديهي هاشو و بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

داستان کوتاه روز تولد


ادامه مطلب...





برچسب ها : داستان کوتاه , داستان کوتاه جذاب , داستان قشنگ , داستان کوتاه روزتولد ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 100 ♥ تاریخ : جمعه 25 بهمن 1392 زمان : 16:49 ♥

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند


دعایت می کنم

ادامه مطلب...





برچسب ها : داستان کوتاه , داستان کوتاه آموزنده , داستان قشنگ ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 95 ♥ تاریخ : جمعه 25 بهمن 1392 زمان : 16:44 ♥

و امروز برف می بارید
سرما بیداد می کند  و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته ، در یکی از بهترین شهرهای اروپا ، دارم تند و تند راه می روم تا به کلاس برسم .
نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با آب بینی ام مخلوط می شود .
دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به آغوش گرمای کلاس می سپارم .

داستان کوتاه و امروز برف می بارید

ادامه مطلب...





برچسب ها : داستان کوتاه , داستان کوتاه آموزنده , داستان قشنگ , داستان جالب , داستان باحال , داستان امروزبرف می بارید ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 99 ♥ تاریخ : جمعه 25 بهمن 1392 زمان : 16:42 ♥

روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا. 
بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:...  نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟ 
هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟!





برچسب ها : بهول , داستان , داستان کوتاه , مجوعه داستان کوتاه , مجموعه داستان , داستان زیبا , داستان آموزنده , داستان پندآموز , داستان کوتاه بهلول و هلارون , داستان کوتاه قیمت پادشاهی ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 105 ♥ تاریخ : جمعه 25 بهمن 1392 زمان : 16:40 ♥

http://www.pcparsi.com/uploaded/pc3f02d7e1596a71b1c1de8f85c30cf605_farapix_com_484d200ca744830e72c8e1fef794e480_53202.jpg

اون روزاصلاحالم خوب نبود چند دقیقه قبلش در یک سایت خبری خونده بودم که "عسل بدیعی بازیگر سینمای ایران درگذشت" حسابی حالم گرفته شد به بخش تصاویر سایت گوگل رفتم و عکس های این بازیگر زیبا را دیدم بیشتر حالم گرفته شد با خودم گفتم واقعا زندگی چقدر می تونه وحشتناک به پایان برسه با این افکار بیشتر و بیشتر خودمو تخریب می کردم به یاد این جمله افتادم که دو چیز میتونه غم ها و رنجها رو کم کنه یکی سخن بزرگان و دانایان و دیگری دیدار دوستان ، من که الان بیشتر دوست دارم تنها باشم برای همین رفتم سراغ سخنان بزرگان ، در میان سخنان قصار بزرگان چند جمله یی از حکیم ارد بزرگ تونست آرامم کنه این جملات رو تقدیم شما دوستان خوبم می کنم :





برچسب ها : داستانک , عسل بدیعی , عسل بدیعی درگذشت , داستان کوتاه ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 64 ♥ تاریخ : جمعه 25 بهمن 1392 زمان : 16:31 ♥

 گربه رادم حجله کشتن...


میگویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است. پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند. بر خلاف نظر همه ، او میگوید که میتواند دخترک را رام کند. 

ادامه مطلب...





برچسب ها : داستان کوتاه , گربه رادم حجله کشتن , داستان آموزنده ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 101 ♥ تاریخ : جمعه 25 بهمن 1392 زمان : 16:29 ♥

دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه
دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ...
اون دو تا میرن کوه
در بالای یه صخره کوه
جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن
تصمیم می گیرن داد بزنن
و حرف دلشون رو به کوه بگن :





برچسب ها : داستان کوتاه , خواستگارهای کوهی , داستان کوتاه خاستگارکوهی , داستان کوتاه قشنگ , داستان کوتاه باحال , داستان کوتاه+18 ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 83 ♥ تاریخ : جمعه 25 بهمن 1392 زمان : 16:25 ♥

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم،

فقط دلم برایش می‌سوخت.




داستان یک جدایی



ادامه مطلب...





برچسب ها : داستان کوتاه , داستان زیبا , داستان کوتاه جذاب , داستان کوتاه قشنگ , داستان کوتاه آموزنده , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه جدایی , داستان , قصه ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه , داستان های خواندنی ,
بازدید : 108 ♥ تاریخ : جمعه 25 بهمن 1392 زمان : 16:2 ♥

چهار نفر از اعضاء خانواده قرار بود به مهمانی به منزل ما بیایند.همسرم سخت مشغول تهیّه و تدارک بود.
پیشنهاد کردم به سوپرمارکت بروم و بعضی اقلامی را که لازم بود بگیرم، مثل لامپ، حوله کاغذی، کیسه زباله، مواد شوینده و امثال آن.  از خانه بیرون رفتم.

داخل مغازه از این سو به آن سو شتابان رفتم و آنچه می خواستم برداشتم و به طرف صندوق رفتم تا بهای آنها را بپردازم.


در راهروی باریکی جوانی ایستاده و راه را بسته بود؛ بیش از شانزده ساله به نظر نمی آمد.
من هم زیاد عجله نداشتم، پس با شکیبایی ایستادم تا پسر جوان متوجّه وجود من بشود.
در این موقع دیدم که با هیجان دستش را در هوا تکان داد و با صدای بلندی گفت، “مامان، من اینجام.”

معلومم شد که دچار عقب افتادگی ذهنی است.

داستان کوتاه رز آبی

ادامه مطلب....





برچسب ها : داستان کوتاه , داستان کوتاه قاصدک و رز آبی , قاصدک , داستان کوتاه قاصدک , داستان کوتاه رزآبی ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , سرگرمی کودکان , شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 55 ♥ تاریخ : یکشنبه 06 بهمن 1392 زمان : 15:35 ♥

آقا موش شکمو



آقا موشه، ای شکموی دله

دیدی افتاد آخر دمت لای تله



حالا چشمات از کاسه در اومده

شکسته پات عمرت به سر اومده


به ادامه مطلب بروید





برچسب ها : داستان کودکانه , آقاموش شکمو , شعرداستانی , داستان شعری , داستان زیبای کودکانه , داستان قشنگ کودکانه , داستان بچگانه , قصه کودکانه , قصه بچگانه , داستان خوشکل , داستان کودک , شهرقصه , شعرکودک , ترانه کودکان ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 93 ♥ تاریخ : جمعه 04 بهمن 1392 زمان : 16:0 ♥


موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود…






برچسب ها : داستان کوتاه , داستان جذاب , داستان موشوتله موش , داستان قشنگ , داستان زیبا , داستان کودکانه , داستان عبرت آمیز ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : داستان بلند , مجموعه داستان ,
بازدید : 98 ♥ تاریخ : سه شنبه 01 بهمن 1392 زمان : 15:30 ♥

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت:

در را شکستی !

بیا تو در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای

که خیلی پریشان بود ،

به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !

و در حالی که نفس نفس میزد

ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید !

مادرم خیلی مریض است . دکتر

گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من

برای ویزیت به خانه کسی نمیروم

. دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.

اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر

شد . دل دکتر

به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود .

دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ،

جایی که مادر بیمارش در

رختخواب افتاده بود . دکتر شروع کرد به معاینه

و توانست با آمپول

و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد .

او تمام شب را بر بالین

زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .

زن به سختی

چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری

که کرده بود تشکر کرد .

دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی .

اگر او نبود حتما میمردی !

مادر با تعجب گفت :

ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته !

و به عکس بالای تختش اشاره کرد .

پاهای دکتر از دیدن عکس روی

دیوار سست شد . این همان دختر بود !

یک فرشته کوچک و زیبا ….. !


(درادامه مطلب یک داستان زیبای دیگر)





برچسب ها : داستان جذاب , داستان کوتاه , داستان خوشکل , داستان بامزه , داستان دوست داشتنی , داستان کوتاه قشنگ ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 107 ♥ تاریخ : سه شنبه 01 بهمن 1392 زمان : 15:1 ♥

ردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"

عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای

ماهیگیری به کانادا برویم"


ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.

این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین

لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا

هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم

داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی

آبی رنگم را هم بردار !

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما

بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که

همسرش خواسته بود انجام داد


هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما

ظاهرش خوب ومرتب بود


همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته

است یا نه ؟


مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،

چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم .

اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"


جواب زن خیلی جالب بود


زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت

گذاشته بودم ؟!؟!؟!استرسخنده





برچسب ها : داستان کوتاه قشنگ , داستان باحال , داستان جدید , داستان خیلی قشنگ , داستان امروزی , داستان+18 ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : داستان بلند , مجموعه داستان ,
بازدید : 78 ♥ تاریخ : سه شنبه 01 بهمن 1392 زمان : 0:4 ♥

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود

نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش

پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.


پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین

الان بهتون گفتم: کلاغه.


بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت

در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!....

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز

کرد و به


پسرش گفت که آن را بخواند.


در آن صفحه این طور نوشته شده بود:


امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که

کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳

بار به او گفتم که نامش کلاغ است.


هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او

جواب می‌دادم و به هیچ وجه

 

عصبانی  نمی‌شدم و در عوض

علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم





برچسب ها : مطلب زیبا , داستان کوتاه , داستان خوشکل , داستان اموزنده , داستان جالب , داستان قشنگ , داستان کوتاه زیبا , داستان کوتاه جذاب , داستان کوتاه جالب ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 83 ♥ تاریخ : دوشنبه 30 دي 1392 زمان : 23:54 ♥

تو خونه مشغول کار بودم که دخترم بدو بدو اومد پرسید
دخترم: مامان، تو زنی یا مردی؟
من: زنم دیگه، پس چی ام؟
دخترم: بابا، چی؟ اونم زنه؟
من: نه مامانی، بابا مرده.
دخترم: مامان تو زنی یا مردی؟
من: زنم دیگه پس چی ام؟
دخترم: راست میگی مامان؟
من: آره چطور مگه؟
دخترم: هیچی مامان! دیگه کی زنه؟
من: خاله مریم، خاله آرزو، مامان بزرگ
دخترم: دایی سعید هم زنه؟
من: نه اون مرده!
دخترم: از کجا فهمیدی زنی؟
من: فهمیدم دیگه مامان، از قیافه ام.
دخترم: یعنی از چی؟ از قیافه ات؟
من: از اینکه خوشگلم.
دخترم: یعنی هر کی خوشگل بود زنه؟
من: آره دخترم.
دخترم: بابا از کجا فهمید مرده؟
من: اونم از قیافش فهمید. یعنی بابایی چون ریش داره و ریشهاشو میزنه و زیاد خوشگل نیست مرده!
دخترم: یعنی زنا خوشگلن مردا زشتن؟
من: آره تقریبا.
دخترم: ولی بابایی که از تو خوشگل تره.
من: اولا تو نه، شما، بعدشم باباییت کجاش از من خوشگل تره؟
دخترم: چشاش.
من: یعنی من زشتم مامان؟
دخترم: آره.من: مرسی.
دخترم: ولی دایی سعید هم از خاله خوشگلتره!!
من: خوب مامان بعضی وقتها استثنا هم هست.
دخترم: چی؟ اون حرفه که الان گفتی چی بود
من: استثنا، یعنی بعضی وقتها اینجوری میشه.
دخترم: مامان من مردم؟





برچسب ها : مطلب جالب , مطلب آموزنده , متن جالب , متن جذاب , مطلب جذاب , مطلب خفن , مطلب باحال , مطلب+18 ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه , طنز ,
بازدید : 84 ♥ تاریخ : دوشنبه 30 دي 1392 زمان : 23:49 ♥

در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند.

روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از

قضا، گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود،

می کند و زنبور بیچاره که.....


خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند،

زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش

بیرون می پرد. خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند،

عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد.

به صدای عربده خر،

ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد.

خر می گوید :

« زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.»

ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند.

سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها

می برند و طفلکی زنبور شرح


میدهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن

زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.

ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد،

از خر عذر خواهی می کند و می گوید:

« شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.»

خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند

که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم.

ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند.

زنبور با آه و زاری می گوید:

« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم.

آیا حکم اعدام برایم عادلانه است ؟

»ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید: «

می دانم که مرگ حق تو نیست.

اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که

با خر طرف شود همین است»





برچسب ها : داستان کوتاه , داستان زیبا , داستان آموزنده , داستان کوتاه آموزنده , داستان کوتاه قشنگ , داستان قشنگ , داستان باحال , داستان تیکه دار , داستان خفن , داستان حیوانات , داستان امروزی , داستان جدید ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : داستان عاشقانه , مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 79 ♥ تاریخ : دوشنبه 30 دي 1392 زمان : 23:26 ♥

مقام از خود ممنون:

 

مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:

 

باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:


"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:


"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...


بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"

 

 

دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود

 

کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.

 

به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"



*******************

 

برای خواندن ادامه داستان ها به ادامه مطلب بروید.



برچسب ها : داستان کوتاه , داستان آموزنده , داستان آموزنده کوتاه , داستان عاشقانه , داستان جالب , داستان زیبا , داستان دل نشین , داستان کوتاه عاشقانه , داستان کوتاه عبرت آمیز ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : رمان و داستان و اس ام اس , مجموعه داستان , داستان کوتاه , سرگرمی , داستان های خواندنی ,
بازدید : 151 ♥ تاریخ : دوشنبه 02 دي 1392 زمان : 14:56 ♥


داستان,داستان آموزنده درخشش کاذب,داستانهای جذاب

یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان " موجاوه " قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک " دره " بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم .


تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم توانستیم کشف کنیم که چیست . یک بطری نوشابه خالی بود و غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود .

ادامه مطلب...





برچسب ها : داستان آموزنده درخشش کاذب ! , داستان , داستان آموزنده درخشش کاذب , داستانهای جذاب ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : رمان عاشقانه , رمان ایرانی , داستان بلند , مجموعه داستان ,
بازدید : 130 ♥ تاریخ : دوشنبه 11 آذر 1392 زمان : 16:33 ♥


داستان عاشقانه:نابه هنگام

قسمت اول :کودکی پرماجرای من

وقتی متولدشدم،درخانه ی عمویم که درچندسال گذشته خودش وهمسرش فوت شده بودند واکنون پسرعموهایم صاحب خانه بودند همرا ه پدرومادرومادربزرگ پدریم زندگی میکردم.مادربزرگم علاقه ی زیادی به من داشت وهمدمی برای مادرم بود.پدرم درشرکتی مشغول به کارشده بود و 3ماه بیشتراززندگی مشترکشان نمیگذشت که صاحب من شدند.بادو دخترخاله هایم که تقریبا همسایه مان میشدندهمبازی بودم وسرگرمی مان تابی بود که درحیاط بستیم وباآن بازی میکردیم.

کم کم گذشت ویکساله شدم مادرشهری دوراز شهری بودیم که مادربزرگ وخانواده مادریم زندگی میکردندومجبوربودیم هرساله  حداقل 2بار مسافرت کنیم.روزتولدم شده بودوجشن تولدی برایم گرفتند.اصفهان راخیلی دوست داشتم چون خانواده مادرم درآن می زیستند.چندروزبعدازتولدیک سالگیم مادربزرگم ک بامازندگی میکرد،ازقفس جسم خلاص گردید ودارفانی راوداع گفت.

7ساله که شده بودم همراه برادر3ساله ام از خانه پسرعموهایم رفتیم ودرخانه ی دیگری مشغول زندگی شدیم.همه ی فکروذهنم این بود که یک روز برای زندگی به اصفهان بروم.

تااینکه یک روزمادرم گفت :وقت رفتن به اصفهان است وبایدوسایلمان راجمع کنیموبرای همیشه دراصفهان زندگی کنیم.خوشحال بودم،باورم نمیشدبه آرزویم رسیده ام.دیگرلازم نبودبرای اینکه دخترخاله هایم برای همیشه به اصفهان رفتند نامه بنویسم وآن رابه پدرشان یعنی عمو حسین بدهم.دل توی دلم نبود.همش خداخدامیکردم 5شنبه بشودو وقت رفتن...






برچسب ها : رمان جدید , رمان قشنگ , رمان عاشقانه , رمان غمگین , رمان عاشقانه غمگین , رمان غمگین عاشقانه , رمان زیبا , رمان نابه هنگام , داستان غمگین عاشقانه , داستان غمگین , رمان زندگی ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : عاشقانه , داستان عاشقانه , مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 106 ♥ تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392 زمان : 19:46 ♥


وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.


میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .


برای خواندن ادامه داستان برین ادامه مطلب





برچسب ها : داستان کوتاه , داستان کوتاه عاشقانه , داستان عشق خجالتی , عاشق خجالتی , داستان کوتاه عاشق خجالتی , داستان عاشقانه , داستان عاشقانه 93 , داستان عاشقانه جدید ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 104 ♥ تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392 زمان : 19:45 ♥

 


داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد  اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند:
مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:
-
جرج از خانه چه خبر؟
-
خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
-
سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
-
پرخوري قربان!
-
پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
-
گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
-
اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
-
همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!
-
چه گفتي؟ همه آنها مردند؟
-
بله قربان. همه آنها از كار زيادي مردند.
-
براي چه اين قدر كار كردند؟
-
براي اينكه آب بياورند قربان!
-
گفتي آب آب براي چه؟


برای خواندن ادامه ی داستان به ادامه مطلب برین





برچسب ها : داستان کوتاه , داستان جالب , داستان زیبا , داستان کوتاه زیبا , داستان کوتاه خواندنی , داستانک , داستان جدید , داستان باحال , داستان ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : داستان عاشقانه , مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 102 ♥ تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392 زمان : 19:40 ♥


روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم !
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.
درخت گفت: شاخه های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه ای بساز.
و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت تر از همیشه برگشت و گفت:


برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب برین





برچسب ها : عشق , محبت , بخشش , داستان کوتاه عاشقانه , داستان کوتاه عشق،بخشش،محبت , داستان کوتاه درموردمحبت , عاشقانه ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : رمان و داستان و اس ام اس , مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 82 ♥ تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392 زمان : 16:58 ♥


روزى بهلول از مجلس درس ابوحنيفه گذر مى كرد او را مشغول تدريس ديد و شنيد كه ابوحنيفه مى گفت حضرت صادق عليه السلام مطالبى ميگويد كه من آنها را نمى پسندم اول آنكه شيطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتيكه شيطان از آتش خلق شده و چگونه ممكن است بواسطه آتش عذاب شود دوم آنكه خدا را نمى توان ديد و حال اينكه خداوند موجود است و چيزيكه هستى و وجود داشت چگونه ممكن است ديده نشود سوم آنكه فاعل و بجا آورنده اعمال خود بنى آدمند در صورتيكه اعمال بندگان بموجب شواهد از جانب خداست نه از ناحيه بندگان بهلول همينكه اين كلمات را شنيد كلوخى برداشت و بسوى ابوحنيفه پرت كرده و گريخت اتفاقا كلوخ بر پيشانى ابوحنيفه رسيد و پيشانيش را كوفته و آزرده نمود ابوحنيفه و شاگردانش از عقب بهلول رفتند و او را گرفته پيش خليفه بردند ...


برای خواندن بقیه داستان برین ادامه مطلب






برچسب ها : داستان کوتاه , داستان کوتاه بهلول , داستان بهلول , داستان بهلول وابوحنیفه , داستان کوتاه آموزنده , بهلول , داستان های بهلول ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : عاشقانه , داستان عاشقانه , مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 113 ♥ تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392 زمان : 15:53 ♥


او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.


زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.


برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب برید





برچسب ها : داستان کوتاه , داستان کوتاه عاشقانه , داستان عاشقانه , داستان فلسفی , مادر , داستان عاشقانه مادر ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()

اطلاعات
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 2
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 13

  • عضو شوید
  • ارسال کلمه عبور




  • آمار مطالب
    کل مطالب : 533
    کل نظرات : 61

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 388 نفر
  • باردید دیروز : 28 نفر
  • بازدید هفته : 416 نفر
  • بازدید ماه : 5,308 نفر
  • بازدید سال : 17,329 نفر
  • بازدید کلی : 453,761 نفر
  • ورودی امروز گوگل : 0 نفر
  • ورودی گوگل دیروز : 1 نفر

آرشیو
تبلیغات متنی