close
تبلیغات در اینترنت
شعر و قصه کودکانه

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
آخرین ارسال های انجمن عاشقانه az لاو
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 375 amob07
0 281 amob07
5 357 amob07
0 302 tarane
0 268 tarane
0 201 tarane
0 183 tarane
0 383 admin
0 437 admin
0 403 admin
0 451 admin
لینک باکس سایت
درباره : شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 96 ♥ تاریخ : یکشنبه 04 اسفند 1392 زمان : 17:7 ♥

داستان,داستانهای کودکانه

صدای مامانم چقدر قشنگه...

دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می گشتم که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر. اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می دونی که بابا نون لواش دوست نداره.





برچسب ها : داستانهای کودکانه , شعر و قصه کودکانه , داستان ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 110 ♥ تاریخ : یکشنبه 04 اسفند 1392 زمان : 16:53 ♥


بازی‌های کامپیوتری,بازی‌های کامپیوتری کودکان

علی از مدرسه برگشت و سریع ناهارش را خورد و نشست پشت کامپیوتر تا بازی جدیدی را که از دوستش گرفته بود نصب کند. بعد از آن غرق بازی شد و زمان را فراموش کرد. او علاقه ی زیادی به این بازی ها داشت و همیشه همه چی را فراموش می کرد.





برچسب ها : بازی‌های کامپیوتری , بازی‌های کامپیوتری کودکان ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 78 ♥ تاریخ : یکشنبه 04 اسفند 1392 زمان : 16:51 ♥

قصه کودکانه ی میوه‌های غمگین,شعر کودکانه,قصه برای کودکان

پیشی دنبال غذا بود. توی حیاط می گشت و بو می کشید که صدایی شنید. جلو رفت. یک عالمه میوه را دید که توی سطل آشغال گریه می کردند.

پیشی پرسید: میوه ها! چرا شما توی سطل آشغال هستید؟ چرا این طور زخمی شدید و بی حال هستید؟





برچسب ها : قصه کودکانه ی میوه‌های غمگین , شعر کودکانه , قصه برای کودکان ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : تعلیم و تربیت , شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 103 ♥ تاریخ : یکشنبه 04 اسفند 1392 زمان : 16:48 ♥

شنل قرمزي


قسمت قبل داستان شنل قرمری

 

ادامه داستان:

 

گرگ صداي پاي شنل قرمزي را شنيد , به سمت تخت مادر بزرگ دويد لباس خواب مادربزرگ را بر تن كرد و كلاه خواب چين داريرا به سر كرد


چند لحظه بعد ، شنل قرمزي در زد .


گرگ به رختخواب پريد و پتو را تا نوك دماغش بالا كشيد و با صدايي لرزان پرسيد : كيه ؟


شنل قرمزي گفت : منم


گرگ گفت : اوه چطوري عزيزم . بيا تو


وقتي شنل قرمزي وارد كلبه شد ، از ديدن مادربرزگش تعجب كرد


شنل قرمزي پرسيد : مادر بزرگ چرا صداتون اينقدر كلفت شده آيا مشكلي پيش آمده ؟





برچسب ها : قسمت دوم داستان شنل قرمزی , شنل قرمزی ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : سرگرمی کودکان , شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 83 ♥ تاریخ : یکشنبه 04 اسفند 1392 زمان : 16:42 ♥

زنگ ریاضی,شعر کودکانه زنگ ریاضی,شعر برای کودکان

زنگ ریاضی

به قلبم می نشینی
همیشه بی اجازه

مرا هل می دهی تو
به دنیاهای تازه





برچسب ها : زنگ ریاضی , شعر کودکانه زنگ ریاضی , شعر برای کودکان ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : داستان های خواندنی , سرگرمی کودکان , شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 118 ♥ تاریخ : یکشنبه 04 اسفند 1392 زمان : 16:28 ♥

داستان خرگوش دم دراز و روباه حیله گر,داستان خرگوش دم دراز,داستان کودکانه

در روزگاران قدیم خرگوشی زندگی می کرد که دم دراز و گوش های کوچکی داشت؛ یعنی همه ی خرگوش ها این شکلی بودند. اما این خرگوش با یک روباه حیله گر دوست شده بود. هر چه قدر همه می گفتند دوستی خرگوش و روباه درست نیست، خرگوش به حرف آن ها گوش نمی داد. چون با روباه بازی می کرد و بسیار شاد بود.





برچسب ها : داستان خرگوش دم دراز و روباه حیله گر , داستان خرگوش دم دراز , داستان کودکانه ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : سرگرمی کودکان , شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 117 ♥ تاریخ : چهارشنبه 09 بهمن 1392 زمان : 19:22 ♥

قصه‌ی کفشدوزک‌ها,قصه‌ی کودکان,قصه های کودکانه

یکی بودیکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. بابا کفشدوزک و مامان کفشدوزک با پسرشان خال خالی در جنگل سبز زندگی می کردند.مامان کفشدوزک کفشهای قشنگی درست می کرد.همه ی حیوانات جنگل مشتری کفشهای او بودند.بابا کفشدوزک هم کفش های دوخته شده را به  فروشگاه جنگل می برد و می فروخت.خال خالی کوچولو خیلی دلش می خواست مثل مادرش کفش بدوزد ولی پدر و مادرش به او می گفتند:«تو هنوز کوچکی و کار کردن برای تو زوده،تو حالا حالاها باید بازی کنی.»خال خالی کوچولو هم توی کارگاه ،پیش مامانش می نشست و کفش دوختنش را تماشا می کرد.





برچسب ها : داستان کودکانه , قصه کودکانه , سرگرمی کودک , دنیای کودکان , داستان کودک ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : سرگرمی کودکان , شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 126 ♥ تاریخ : دوشنبه 07 بهمن 1392 زمان : 17:53 ♥

برای خواندن داستان برای کودکان


کتاب داستان کودکانه ” دوست داشتن چیه”

به ادامه مطلب بروید


داستان کودکان





برچسب ها : کتاب قصه , کتاب داستان , کتاب کودکانه , کتاب خوشکل ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : داستان های خواندنی , سرگرمی کودکان , شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 95 ♥ تاریخ : یکشنبه 06 بهمن 1392 زمان : 16:49 ♥

قصه قالیشویی موشها,قصه موشها,قصه های کودکانه


فرش موشها کثیف شده بود. خیلی کثیف. باید حتما شسته می شد. موشها می خواستند خودشان آن را در حیاط خانه شان بشویند. اما وسایل لازم را نداشتند. آنها مجبور بودند وسایلشان را از لابلای وسایل توی انبار آدمها پیدا کنند. موشها دنبال چیزی می گشتند که از آن به عنوان فرچه استفاده کنند.


بقیه درادامه مطلب





برچسب ها : داستان کودکانه , قصه کودکانه , شعرموشها , قالیشویی موشها , قصه برای بچه ها , قصه خوشکل , داستان خوشکل , شهرقصه , شهرداستان , شهرکودک ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : سرگرمی کودکان , شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 133 ♥ تاریخ : یکشنبه 06 بهمن 1392 زمان : 15:59 ♥

شعر کودکانه,شعر برای کودکان

از باغ جا نمازم

آهسته پر کشیدم

رفتم به سوی باغی

یک باغ سبز و خرم

دیدم که گل در آن باغ

روییده دسته دسته

دیدم کنار گل ها

یک شاپرک نشسته

به ادامه مطلب بروید





برچسب ها : شعرکودکانه , ترانه کودکانه , شعرکودکانه درموردنماز , شعرکودکانه مذهبی , شعرکودکانه زیبا , شعرخوشکل کودکانه , ترانه قشنگ کودکانه , ترانه زیبای کودکانه , شعرهای کودکانه , اشعارکودکانه , کودکانه ها , دنیای کودک , سرگرمی کودکان ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : مجموعه داستان , سرگرمی کودکان , شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 55 ♥ تاریخ : یکشنبه 06 بهمن 1392 زمان : 15:35 ♥

آقا موش شکمو



آقا موشه، ای شکموی دله

دیدی افتاد آخر دمت لای تله



حالا چشمات از کاسه در اومده

شکسته پات عمرت به سر اومده


به ادامه مطلب بروید





برچسب ها : داستان کودکانه , آقاموش شکمو , شعرداستانی , داستان شعری , داستان زیبای کودکانه , داستان قشنگ کودکانه , داستان بچگانه , قصه کودکانه , قصه بچگانه , داستان خوشکل , داستان کودک , شهرقصه , شعرکودک , ترانه کودکان ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : سرگرمی کودکان , شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 131 ♥ تاریخ : یکشنبه 06 بهمن 1392 زمان : 15:28 ♥

قصه مترسک ترسو,قصه کودکانه مترسک ترسو



 قصه کودکانه مترسک ترسو

وسط یک مزرعه دور افتاده یک مترسک تو زمین کاشته شده بود. مترسک قصه ما با بقیه مترسکها یکفرقی داشت. اون ترسو بود و از پرنده ها میترسید.

یک روز صبح وقتی مترسک از خواب بیدار شد دو تا کلاغ را دید که یکی از آنها روی سرش و یکی ديگر هم روی دستش نشسته بودند.مترسک که حسابی ترسیده بود خیلی سعی کرد آنها را از خودش دور کند، اما نتوانست. کلا غها مدام با نوکشان تو سر مترسک می زدند. سرش به شدت درد گرفته بود. میدانست که اگر اوضاع به همین شکل پیش بره کلا غها و پرنده های دیگر او را نابود میکنند.

روزها به همین شکل گذشت. تا اینکه یک روز خروس مزرعه اومد کنار مترسک نگاهی به چشمهای غمگین و دکمه ای مترسک انداخت و گفت: هی مترسک! برای چی جلوی پرنده ها را نمیگیری؟ چطور بگیرم. من میترسم اونها با نوکشان من را تیکه تیکه کنند. خروس گفت: نترس، آنها اگر از تو شجاعت ببینند این کار را نمیکنند. تو باید از خودت شجاعت نشان بدهی و گرنه صاحب مزرعه تو را از بین میبرد و یک مترسک جدید در مزرعه میگذارد. میدونی تا همین حالا هم که گذشته چقدر به مزرعه آسیب رسیده. بالاخره صبر مزرعه دار هم حدی دارد تا صبرش تمام نشده سعی کن آنها را دور کنی.





برچسب ها : داستان کودکانه , داستان مترسک ترسو , داستان کودکانه برای ترسیدن , داستان بچگانه , داستان های کودکانه , داستان های بچگانه , داستان های زیبای بچگانه , داستان های قشنگ بچگانه , داستان های زیبا , داستان های قشنگ , داستان برای کوچولوها , شهرقصه ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : سرگرمی کودکان , شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 106 ♥ تاریخ : شنبه 05 بهمن 1392 زمان : 16:41 ♥


قصه بچه‌های کربلا,قصه امام حسین,داستان امام حسین

کاروان به کربلا رسید. شترها زانو زدند و بارهایشان را خالی کردند. بچه ها از روی شتر ها و اسبها پیاده شدند. بزرگترها خیمه ها را برپا کردند. بچه ها خیلی خوشحال شدند. امشب می توانستند توی خانه های چادری بخوابند.

آن طرف تر یک رودخانه ی پر از آب بود. بچه ها عاشق آب بودند. بچه ها دوست داشتند مثل بزرگتر ها مشکهایشان را پر از آب کنند.  مشکها از رود فرات پر از آب شدند. بچه ها در دشتی بزرگ در کنار رودخانه فرات مشغول بازی شدند. کربلا زیبا و پر از هیاهو شد. اما آن طرف تر...

آن طرف تر سپاهی بزرگ روبروی امام قرار گرفته بود. سپاهی که هیچ کدام از آدمهایش خوب نبودند. سپاهی که پر از مردهای بدجنس و عصبانی بود. اما امام حسین علیه السلام از هیچ کس نمی ترسید. او قویترین و شجاعترین انسان روی زمین بود. بچه ها نزدیک امام حسین علیه السلام بازی می کردند و امام مواظب بچه ها بود. تا اینکه بالاخره روز دهم محرم رسید.

روز دهم محرم امام حسین علیه السلام از بچه ها خداحافظی کرد و به جبهه ی جنگ رفت. امام حسین با شجاعت و با قدرت زیادی با آن سپاه بدجنس جنگید. خیلی از دشمنان سنگدلش را کشت. اما دشمنان امام خیلی خیلی زیاد بودند و بالاخره امام را به شهادت رساندند. 

بچه ها بعد از امام حسین خیلی ناراحتی و سختی تحمل کردند. اما همیشه بچه های خوب و مهربانی باقی ماندند.





برچسب ها : داستان مذهبی کودکانه , داستان کودکانه , داستان زیبا , داستان زیبای کودکانه , داستان بچه های کربلا , داستان بچگانه , قصه کودکانه , شهرقصه , داستان زیبای کودکان , داستان خوشکل , داستان کودک , شهرداستان کودک ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : سرگرمی کودکان , شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 104 ♥ تاریخ : شنبه 05 بهمن 1392 زمان : 16:29 ♥

مادر بزرگ قصه‌گو,قصه,قصه برای کودکان

 

  مادربزرگم
جانم فدایش
سرمی گذارم
روی پاهایش
دستی می کشد
بر سرو رویم
من مثل گل ها
او را می بویم
قصه می گوید
از دیو و پری
می زنم با او
هر کجا سری
خوابم می برد
با قصه هایش
یک رختخواب است
روی پاهایش
من هم می خواهم
مثل او باشم
مادر بزرگی
قصه گو باشم

  منبع: وبلاگ ادبیات من





برچسب ها : سرگرمی کودکان , شعرکودکانه , شعرهای کودکانه , مادربزرگ قصه گو , ترانه کودکانه , شعربچگانه , شهرکودک , سرودکودکانه ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : سرگرمی کودکان , شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 122 ♥ تاریخ : شنبه 05 بهمن 1392 زمان : 16:26 ♥

جشن تکلیف

 


اونروز که جشن تکلیف


تو مدرسه به پا شد



در دل کوچک من


شور و شری به پا شد



گفتم با یاد خدا

انس می گیرم همیشه



دلم با یاد خدا

راحت و آروم میشه



وقتی که بانگ اذان

می پیچه تو شهرما




من به نماز می ایستم

حرف می زنم با خدا



با اون خدا که مهربون و پاکه

خالق این زمین و آب و خاکه





برچسب ها : شعرکودکانه , شعرجشن تکلیف , ترانه کودکانه , کودکان , کودکانه ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : شهر حکایت , سرگرمی کودکان , شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 103 ♥ تاریخ : شنبه 05 بهمن 1392 زمان : 16:17 ♥

عید غدیر,داستان عید غدیر

سعید و سعیده سوار بر سفینه زمان شده بودند. این خواهر و برادر می خواستند از قرن پانزدهم هجری قمری به چهارده قرن پیش سفر کنند. آن دو تصمیم داشتند به دورانی برگردند که رسول خدا در آن زندگی می کرد. سعید و سعیده می خواستند به اولین سال های حکومت اسلامی بازگردند و گزارش مفصلی از ماجرای غدیر خم را برای بچه های قرن بیست و یکم گزارش کنند.

پنج، چهار، سه، دو، یک. . . بالاخره سفینه زمان از ایستگاه مرکز تحقیقات تاریخی به گذشته دور پرتاب شد. کودکانی که در ایستگاه ماهواره ای حاضر بودند با اشتیاق تمام این سفر جذاب و پرماجرا را دنبال می کردند و به طور دائم با دو زمان نورد در ارتباط بودند.





برچسب ها : قصه کودک , قصه برای کودکان , داستان کودکانه , قصه کودکانه , داستان کودکانه درمورد عیدغدیر , داستان کودکانه غدیر , داستان کودکانه مذهبی , داستان خوشکل , داستان زیبای کودکانه , شهرقصه , شهرداستان , داستان جورواجور ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()

اطلاعات
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 2
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 13

  • عضو شوید
  • ارسال کلمه عبور




  • آمار مطالب
    کل مطالب : 533
    کل نظرات : 61

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 367 نفر
  • باردید دیروز : 28 نفر
  • بازدید هفته : 395 نفر
  • بازدید ماه : 5,287 نفر
  • بازدید سال : 17,308 نفر
  • بازدید کلی : 453,740 نفر
  • ورودی امروز گوگل : 0 نفر
  • ورودی گوگل دیروز : 1 نفر

آرشیو
تبلیغات متنی