close
تبلیغات در اینترنت
شهر حکایت

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
آخرین ارسال های انجمن عاشقانه az لاو
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 364 amob07
0 276 amob07
5 340 amob07
0 297 tarane
0 261 tarane
0 194 tarane
0 172 tarane
0 375 admin
0 432 admin
0 396 admin
0 443 admin
لینک باکس سایت
درباره : شهر حکایت ,
بازدید : 121 ♥ تاریخ : پنجشنبه 08 اسفند 1392 زمان : 0:26 ♥

درباره : شهر حکایت ,
بازدید : 101 ♥ تاریخ : جمعه 18 بهمن 1392 زمان : 22:57 ♥

حکایت زیبای پیر مرد تهی دست, حکایت مولانا, حکایت آموزنده, حکایت جالب,

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :

ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.


ادامه مطلب





برچسب ها : حکایت زیبای پیر مرد تهی دست , حکایت مولانا , حکایت آموزنده , حکایت جالب ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : شهر حکایت , سرگرمی کودکان , شعر و قصه کودکانه ,
بازدید : 85 ♥ تاریخ : شنبه 05 بهمن 1392 زمان : 16:17 ♥

عید غدیر,داستان عید غدیر

سعید و سعیده سوار بر سفینه زمان شده بودند. این خواهر و برادر می خواستند از قرن پانزدهم هجری قمری به چهارده قرن پیش سفر کنند. آن دو تصمیم داشتند به دورانی برگردند که رسول خدا در آن زندگی می کرد. سعید و سعیده می خواستند به اولین سال های حکومت اسلامی بازگردند و گزارش مفصلی از ماجرای غدیر خم را برای بچه های قرن بیست و یکم گزارش کنند.

پنج، چهار، سه، دو، یک. . . بالاخره سفینه زمان از ایستگاه مرکز تحقیقات تاریخی به گذشته دور پرتاب شد. کودکانی که در ایستگاه ماهواره ای حاضر بودند با اشتیاق تمام این سفر جذاب و پرماجرا را دنبال می کردند و به طور دائم با دو زمان نورد در ارتباط بودند.





برچسب ها : قصه کودک , قصه برای کودکان , داستان کودکانه , قصه کودکانه , داستان کودکانه درمورد عیدغدیر , داستان کودکانه غدیر , داستان کودکانه مذهبی , داستان خوشکل , داستان زیبای کودکانه , شهرقصه , شهرداستان , داستان جورواجور ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : سرگرمی , شهر حکایت ,
بازدید : 117 ♥ تاریخ : شنبه 05 بهمن 1392 زمان : 15:52 ♥


حکایت ملانصرالدین و دانشمند,حکایت ملانصرالدین

روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد می‌شود و می‌خواهد با دانشمند آن شهرگفتگویی داشته باشد. مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می‌برند. آندو روبروی هم می‌نشینند و مردم هم گرد آنها حلقه می‌زنند. آن دانشمند دایره‌ای روی زمین می‌کشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم می‌کند. دانشمند تخم مرغی از جیب درمی‌آورد و کنار دایره می‌گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می‌دهد. دانشمند پنجة دستش را باز می‌کند و به سوی ملانصرالدین حواله می‌دهد.


 ادامه مطلب...





برچسب ها : حکایت ملانصرالدین و دانشمند , حکایت ملانصرالدین , جکایت , حکایت های ملانصرالدین , ملا نصرالدین , حکایت های جالب ملا نصرالدین ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()

اطلاعات
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 3
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 13

  • عضو شوید
  • ارسال کلمه عبور




  • آمار مطالب
    کل مطالب : 533
    کل نظرات : 61

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 160 نفر
  • باردید دیروز : 406 نفر
  • بازدید هفته : 566 نفر
  • بازدید ماه : 615 نفر
  • بازدید سال : 615 نفر
  • بازدید کلی : 615 نفر
  • ورودی امروز گوگل : 0 نفر
  • ورودی گوگل دیروز : 0 نفر

آرشیو
تبلیغات متنی