close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاشقانه

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
آخرین ارسال های انجمن عاشقانه az لاو
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 375 amob07
0 282 amob07
5 357 amob07
0 302 tarane
0 268 tarane
0 202 tarane
0 183 tarane
0 383 admin
0 438 admin
0 403 admin
0 451 admin
لینک باکس سایت
درباره : داستان عاشقانه , داستان کوتاه ,
بازدید : 141 ♥ تاریخ : شنبه 03 اسفند 1392 زمان : 23:9 ♥

ایســــــتــــاده ام ...

بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــش را بـــرود ... !

مـــن ،

همیــن جا ،

کنار قـــول هـایت ،

درســــت روبــروی دوســـت داشتـــنت و در عمــــق نبـــودنت ،

محـــــکم ایــستاده ام !!
.




یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند

جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
دختر:وای چه پالتوی زیبایی
پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
فروشنده:360 هزار تومان



ادامه مطلب....حتمن بخونین خیلی قشنگه...









برچسب ها : داستان عاشقانه , داستان کوتاه ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : داستان عاشقانه , داستان کوتاه , داستان های خواندنی ,
بازدید : 117 ♥ تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1392 زمان : 15:46 ♥


داستان های عشقی,داستان کوتاه,داستان عاشقاته

روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است.
شیوانا پرسید: چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با همدیگر وصلت کرده اند؟

مرد ثروتمند پاسخ داد: این پسر شیفته‌ی دخترم است و برای ازدواج با او خودش را عاشق و دلداده نشان داده و به همین دلیل دل دخترم را ربوده است. درحالی که پسر یکی از دوستانم، هم نجیب است و هم عاقل، با اصرار می‌خواهد با دخترم ازدواج کند اما دخترم می‌گوید او بیش از حد جدی نیست و شور و جنون جوانی در حرکات و رفتارش وجود ندارد. اما این پسر بیکار هرچه ندارد دیوانگی و شور و عشق جوانی‌اش بی‌نظیر است. دخترم را نصیحت می‌کنم که فریب نخورد و کمی‌عاقلانه‌تر تصمیم بگیرد اما او اصلا به حرف من گوش نمی‌دهد. من هم به ناچار به ازدواج آن دو با هم رضایت دادم.


ادامه مطلب...





برچسب ها : داستان عاشق پولی , داستان های عشقی , داستان کوتاه , داستان عاشقاته ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : داستان عاشقانه , مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 79 ♥ تاریخ : دوشنبه 30 دي 1392 زمان : 23:26 ♥

مقام از خود ممنون:

 

مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:

 

باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:


"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:


"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...


بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"

 

 

دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود

 

کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.

 

به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"



*******************

 

برای خواندن ادامه داستان ها به ادامه مطلب بروید.



برچسب ها : داستان کوتاه , داستان آموزنده , داستان آموزنده کوتاه , داستان عاشقانه , داستان جالب , داستان زیبا , داستان دل نشین , داستان کوتاه عاشقانه , داستان کوتاه عبرت آمیز ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : عاشقانه , داستان عاشقانه , نوشته های عاشقانه ,
بازدید : 426 ♥ تاریخ : دوشنبه 02 دي 1392 زمان : 1:30 ♥

داستان صابی و هاجر

سلام

داستان از اونجایی شروع شد که...

5بهمن ماه سال 1390 بود بعد از ظهر بود سرکلاس ریاضی با بچه ها نشسته بودیم و طبق معمول فارغ از هرگونه غم وغصه میگفتیم و میخندیدیم.همگی سال سوم رشته تجربی بودیم و درس خون و البته بچه مثبت!با یه معلمی حرف زده بودیم که روزای فرد تو کتابخونه مسجد تا نماز مغرب ریاضی کار کنیم.

قبل اومدن معلم داشتیم حرف میزدیم که دوستم رضا گفت:صابرامروز یه شماره چن بار بهم زنگ زد وقطع کرد وبعدش اس ام اس عاشقونه داد و ازاین حرفا ومنم اس دادم که شما؟اونم گفت اشتپ شده!بعدش باز اس عاشقونه داد بیا ببین انگار طرف دختره(بیچاره کم رو وخجالتی بود)

شماره روگرفتم و دیدم که شماره همون دوستمه ولی ایرانسلش بود شماره دوستم کدش همراه اول بود.همون جا فورا یه اس عاشقونه براش فرستادم جواب داد:شما؟

منم که میخواستم به قول خودمون مخشو بزنم گفتم:ببخشید اشتپ شد!

جواب داد:دیگه ازاین اشتپ ها نکن

ادامه مطلب...





برچسب ها : قسمت اول داستان صابی و هاجر , داستان عشق واقعی , داستان صابی و هاجر , داستان دوستی , داستان ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : عاشقانه , داستان عاشقانه , مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 106 ♥ تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392 زمان : 19:46 ♥


وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.


میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .


برای خواندن ادامه داستان برین ادامه مطلب





برچسب ها : داستان کوتاه , داستان کوتاه عاشقانه , داستان عشق خجالتی , عاشق خجالتی , داستان کوتاه عاشق خجالتی , داستان عاشقانه , داستان عاشقانه 93 , داستان عاشقانه جدید ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : داستان عاشقانه , مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 102 ♥ تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392 زمان : 19:40 ♥


روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم !
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.
درخت گفت: شاخه های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه ای بساز.
و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت تر از همیشه برگشت و گفت:


برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب برین





برچسب ها : عشق , محبت , بخشش , داستان کوتاه عاشقانه , داستان کوتاه عشق،بخشش،محبت , داستان کوتاه درموردمحبت , عاشقانه ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
درباره : عاشقانه , داستان عاشقانه , مجموعه داستان , داستان کوتاه ,
بازدید : 113 ♥ تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392 زمان : 15:53 ♥


او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.


زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.


برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب برید





برچسب ها : داستان کوتاه , داستان کوتاه عاشقانه , داستان عاشقانه , داستان فلسفی , مادر , داستان عاشقانه مادر ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()

اطلاعات
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 2
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 13

  • عضو شوید
  • ارسال کلمه عبور




  • آمار مطالب
    کل مطالب : 533
    کل نظرات : 61

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 449 نفر
  • باردید دیروز : 28 نفر
  • بازدید هفته : 477 نفر
  • بازدید ماه : 5,369 نفر
  • بازدید سال : 17,390 نفر
  • بازدید کلی : 453,822 نفر
  • ورودی امروز گوگل : 0 نفر
  • ورودی گوگل دیروز : 1 نفر

آرشیو
تبلیغات متنی