close
تبلیغات در اینترنت
داستان زیبا

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
آخرین ارسال های انجمن عاشقانه az لاو
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 377 amob07
0 282 amob07
5 359 amob07
0 304 tarane
0 270 tarane
0 202 tarane
0 184 tarane
0 384 admin
0 439 admin
0 406 admin
0 452 admin
لینک باکس سایت
درباره : داستان بلند , مجموعه داستان ,
بازدید : 100 ♥ تاریخ : سه شنبه 01 بهمن 1392 زمان : 15:30 ♥

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت:

در را شکستی !

بیا تو در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای

که خیلی پریشان بود ،

به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !

و در حالی که نفس نفس میزد

ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید !

مادرم خیلی مریض است . دکتر

گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من

برای ویزیت به خانه کسی نمیروم

. دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.

اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر

شد . دل دکتر

به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود .

دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ،

جایی که مادر بیمارش در

رختخواب افتاده بود . دکتر شروع کرد به معاینه

و توانست با آمپول

و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد .

او تمام شب را بر بالین

زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .

زن به سختی

چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری

که کرده بود تشکر کرد .

دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی .

اگر او نبود حتما میمردی !

مادر با تعجب گفت :

ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته !

و به عکس بالای تختش اشاره کرد .

پاهای دکتر از دیدن عکس روی

دیوار سست شد . این همان دختر بود !

یک فرشته کوچک و زیبا ….. !


(درادامه مطلب یک داستان زیبای دیگر)

میگویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود

داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است.

پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد

و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند.

بر خلاف نظر همه ،

او میگوید که میتواند دخترک را رام کند.

خلاصه پس از مراسم عروسی ،

عروس و داماد وارد حجله میشوند و.... 

چند دقیقه از زفاف که میگذرد پسرک احساس تشنگی میکند .

گربه ای در اتاق وجود داشته از او میخواهد که آب بیاورد.

چند بار تکرار میکند که ای گربه برو و برای من آب بیاور.

گربه بیچاره که از همه جا بی خبر بوده از جایش تکان نمی خورد

تا اینکه مرد جوان چاقویش را از غلاف بیرون می کشد و سر از تن گربه

جدا میکند. سپس رو یه دختر میکند و میگوید برو آب بیار....



برچسب ها : داستان جذاب , داستان کوتاه , داستان خوشکل , داستان بامزه , داستان دوست داشتنی , داستان کوتاه قشنگ ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
مطالب مرتبط
”نظرات شما برای این مطلب،مطمئن باشید ما برای نظرات شما احترام خاصی قائلیم”

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

اطلاعات
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 2
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 13

  • عضو شوید
  • ارسال کلمه عبور




  • آمار مطالب
    کل مطالب : 533
    کل نظرات : 61

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 115 نفر
  • باردید دیروز : 257 نفر
  • بازدید هفته : 473 نفر
  • بازدید ماه : 2,672 نفر
  • بازدید سال : 21,381 نفر
  • بازدید کلی : 457,813 نفر
  • ورودی امروز گوگل : 0 نفر
  • ورودی گوگل دیروز : 0 نفر

آرشیو
تبلیغات متنی