close
تبلیغات در اینترنت
رمان عاشقانه نابه هنگام

موضوعات
خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب تصادفی
آخرین ارسال های انجمن عاشقانه az لاو
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 377 amob07
0 282 amob07
5 359 amob07
0 304 tarane
0 270 tarane
0 202 tarane
0 184 tarane
0 384 admin
0 438 admin
0 406 admin
0 452 admin
لینک باکس سایت
درباره : رمان عاشقانه , رمان ایرانی , داستان بلند , مجموعه داستان ,
بازدید : 136 ♥ تاریخ : دوشنبه 11 آذر 1392 زمان : 16:33 ♥


داستان عاشقانه:نابه هنگام

قسمت اول :کودکی پرماجرای من

وقتی متولدشدم،درخانه ی عمویم که درچندسال گذشته خودش وهمسرش فوت شده بودند واکنون پسرعموهایم صاحب خانه بودند همرا ه پدرومادرومادربزرگ پدریم زندگی میکردم.مادربزرگم علاقه ی زیادی به من داشت وهمدمی برای مادرم بود.پدرم درشرکتی مشغول به کارشده بود و 3ماه بیشتراززندگی مشترکشان نمیگذشت که صاحب من شدند.بادو دخترخاله هایم که تقریبا همسایه مان میشدندهمبازی بودم وسرگرمی مان تابی بود که درحیاط بستیم وباآن بازی میکردیم.

کم کم گذشت ویکساله شدم مادرشهری دوراز شهری بودیم که مادربزرگ وخانواده مادریم زندگی میکردندومجبوربودیم هرساله  حداقل 2بار مسافرت کنیم.روزتولدم شده بودوجشن تولدی برایم گرفتند.اصفهان راخیلی دوست داشتم چون خانواده مادرم درآن می زیستند.چندروزبعدازتولدیک سالگیم مادربزرگم ک بامازندگی میکرد،ازقفس جسم خلاص گردید ودارفانی راوداع گفت.

7ساله که شده بودم همراه برادر3ساله ام از خانه پسرعموهایم رفتیم ودرخانه ی دیگری مشغول زندگی شدیم.همه ی فکروذهنم این بود که یک روز برای زندگی به اصفهان بروم.

تااینکه یک روزمادرم گفت :وقت رفتن به اصفهان است وبایدوسایلمان راجمع کنیموبرای همیشه دراصفهان زندگی کنیم.خوشحال بودم،باورم نمیشدبه آرزویم رسیده ام.دیگرلازم نبودبرای اینکه دخترخاله هایم برای همیشه به اصفهان رفتند نامه بنویسم وآن رابه پدرشان یعنی عمو حسین بدهم.دل توی دلم نبود.همش خداخدامیکردم 5شنبه بشودو وقت رفتن...


قسمت دوم:

رفتن به اصفهان :

بالاخره5شنبه شد.صبح زودازخواب بیدارشدم ویکم خوراکی برای راه خریدم.سوارخاورشدیم وبه اصفهان آمدیم همه همسایه هاودوستانم دست تکان میدادند.امادیگرنیازنبود هرساله سوارهواپیماشوم وگوش وبینیم گرفته یابه اصطلاح کیپ شود.

تااینکه درطبقه4آپارتمان مادربزرگ وپدربزرگم که همرا ه خاله  ام زندگی میکردندخانه ای خریدیم.هرروزبه خانشان میرفتیم اکنون دخترهای خاله شیرینم یعنی نسترن ونیلوفر هم همراه پدومادرشان نزدیک آنجاخانه ای داشتندوبابرادرشان نیما نیزهمبازی بودیم.وآن موقع ها بود که کامپیوتری خریدیم وباآن خودم راسرگرم میکردم.نقاشی،بازی و...آن سال دوم دبستان بودم.خانواده ام نیزازآمدن به اصفهان خوشحال بودندوروزی چندبار به خانه ی مادربزرگ وپدربزرگ میرفتیم وبه زندگی باروال عادی می زیستیم.

2سال بعد:شب یلدابود وباخاله هایم ،خاله ستایش،مامان ،بابا،برادرم ،ونسترن ونیلوفر دورهم جمع شده بودیم.دربزرگم قبل ازخوردن هندوانه برای شستن دست هایش به دستشویی رفت.چندلحظه سکوت فضای خانه راتسخیرکرد.ودردستشویی ذره ای بازشد وصدایی آمد.(قیییییژ)کرد.نگاه کردیم پدربزرگم غش کرده بود.آمبولانس آمدوهمه گریه میکردند...تااینکه پدربزرگم به بیمارستان رفت کاش انقدرسیگارنمیکشید.

خداخدامیکردیم که حالش خوب شودوپیش مابرگردد وبازهم وجودگرمش رااحساس کنیم.یک روزازمدرسه باچهره ای خندان وکودکانه آمدم وزنگ خانه رازدم وکسی دررابه روی من نگشود.همسایه امان همرا ه برادرم ازخانه اش بیرون آمد وگفت:مادرت به بازاررفته است وگفته که به خانه ی مابیایی. لبخندی زدم، کفش هایم را گوشه ای گذاشتم وخواستم واردخانه اش شوم ک برادرم گفت :"آجی بیاتوگوشت یک چیزبگم!؟"خم شدم و گوشم را پایین تراوردم ومنتظربودم حرفش رابزند که ناگهان گفت:آجی آقاجون مرد..." دیگر چیزی نشنیدم وندیدم مقنعه ام راآرام جلوی دهانم آوردمواشک چشمانم رافراگرفت ودیگرگریه امانم نمیداد.

مدتی گذشت،خانه ی مادربزرگ بدون پدربزرگم گرمانداشت.بالاخره روزی رسید که ازآن خانه رفتند وماهم به خانه دیگری رفتیم.خاله ستایش پس ازمدتی ازدواج کردوچندماه نشدکه صاحب پسری شد او واقعاباهمسرش خوشبخت بود وهمراه مادربزرگ درخانه جدیدزندگی کردند.

من ونسترن ونیلوفر هنوزهم صمیمی بودیم،رازهایمان رامیگفتیم، میخندیدیم وگاهی باعموحسین به بیرون میرفتیم ونیما هم همیشه همراهمان بود.من ونسترن ونیلوفر  همیشه خاله بازی میکردیم وباچادرخانه میساختیم ومثل خواهرصمیمی بودیم.اول راهنمایی که رفتم دندان هایم راسیم کشی کرده بودم و هفته ای یکباربه دندانپزشکی میرفتم واینگونه روزگارخویش راسپری می کردم.

قسمت سوم

اتفاقی غیرمنتظره:

بالاخره به سوم راهنمایی رفتم ودختری قدبلندبادندان های سرتاسرسیم کشیده شدم.یکروز به خانه ی خاله شیرین رفتم وبانیما و نسترن میگفتیم ومیخندیدیم.ناگهان ...تلفن به صدادرآمد.

_الوووو....

_ببخشید...حسین آقادربازی فوتبال یک اتفاقی برایشان افتاده اگرمیشودبا تاکسی  بیایید..؟!.تابگوییم چه بیمارستانی بستری اش کردند ..

همه هول کردیم ...خدای من یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟؟خاله شیرین  همراه نسترین ونیما سوارتاکسی شدندورفتند.تااینکه به خانمان رسیدم وبه مادرم ماجراراگفتم.وی به آرامی گفت:"انشالله که چیزی نیست  وانشالله صدمه ندیده..."سکوتی کردم وبه تفکرفرورفتم.

تلفن به صدادرآمد..تلفن راجواب دادم وداییم خیلی سریع گفت :سلام سوگندجان..گوشی رابه مادرت بده."گوشی رابه مادرم دادم ودایی ام چیزی را برای مادرم تعریف میکرد....چهره مادرم وحشت زده شده بود.

_چه شده مامان؟؟؟..

_گفت... ......

وگریه اش گرفت ودیگرادامه نداد..بی دریغ اشک ازچشمانم جاری شد.تلفن رابرداشتم .به مینازنگ زدم.

_الوووو.....نسترن...

_س...س.......سلا....م..

_نسترن... چیشده؟؟؟؟؟راسته؟؟؟؟؟

_سوگند..بی بابا...شدم....میفهمی؟؟؟چکارکنم؟؟؟...خدایااااااااااااااا....

باصدایی گرفته وپرازاشک گفتم:نگران نباش......میایم..... وگوشی راگذاشتم.

سوارتاکسی شدیم ورفتیم.اشک ازچشمانم جاری بود.وقتی رسیدیم..مینارادیدم درحالی که وسط زمین نشسته بود وفریادمیزد:سوگند......سوگند....

دویدم ومنم کنارش روی زمین نشستم ودرآغوشش گرفتم وباهم کلی گریه کردیم.برای دیدن جنازه صدایمان زدند. بادیدن جسم بی روح عموحسین بی اختیارجیغ بلندی زدم.ناله ی من درمقابل آن همه صدای ناله شنیده نمیشد.برای خاکسپاری رفتیم وناگهان....دختری راازدوردرحال دویدن دیدم....نیلوفربود که ازخانه ی دوستش آمد...سمت پدرش رفت وفریادزنان گفت:بابا،بابا....جوابموبده....چی شده؟؟؟چرابلندنمیشی؟؟؟

وبلندبلندگریه کرد.

چندماه گذشت...نیما که پدرش برایش زنی راگرفته بودبااومشغول زندگی شد.نسترن ونیلوفر هم تقریباهمزمان ازدواج کردندوبرای ازدواجشان هم ناراحت بودم وهم خوشحال.دیگربزرگ شده بودیم ونمیتوانستیم مثل قدیم خاله بازی کنیم.

نسترن مربی مهدکودک شده بود ونیلوفر هم برای زندگی به تهران رفت.

قسمت چهارم

قسمت4::زندگی اینترنتی:

تقریبامی شدگفت تنهاشده بودم وکلاس کامپیوترثبت نام کردم.وکم کم رفتن به اینترنت راآغازکردم وبه مرورچت کردن رایادگرفتم.وقتم راصرف میکردم تااینکه باپسری آشناشدم.ابتدابرای سوال های کامپیوتری ام بااودرارتباط بودم .

پس ازمدتی به من فهماندکه ازمن خوشش آمده است وهمه فکروذهنش من هستم.ومن پیشنهاددوستی اش رانپذیرفتم وگفتم که چنین آدمی که اوفکرمیکندنیستم.اوبه ظاهرقبول کرد.سرانجام چندروزبعدآنقدراصرارکرد تامنم قبول کردم که بااورابطه ای برقرارکنم.کم کم عاشقش شدم وتمام زندگی ام اوشده بود .تااینکه یک روز به شهری که زندگی میکرد،تهران رفتیم.قرارگذاشتیم که همدیگرراببینیم ودرحین ملاقات یک سی دی نرم افزاربه من داد. نگاهی مظلومانه به هم کردیم دست وپایمان راگم کردیم ولبخندی زدیم وسرانجام خیلی سریع همدیگرراترک کردیم. پس ازمدتی بازهم به اصفهان بازگشتم  ولحظاتم نیزبااوسپری شد.اوگاهی برایم هدیه های مختلف پست میکرد.همیشه درخیالم آغوش گرمش رااحساس میکردم.یک روز کامپیوترم مشکل پیداکردوبه من زنگ زد. باگریه گفتم:امید....
_چی شده عشقم؟؟؟؟
_یک هفته بی همیم نمیتونم طاقت  بیارم ..."وماجرا راگفتم.
آرام گفت:گریه نکن من پیشتم ....سوگند......"گریه ام اوج گرفت وگوشی راقطع کردم.اشک نمیگذاشت کلمه ای دیگربااوحرف بزنم.من وامیدهمیشه به فکرازدواج باهم بودیم... روزی که برای همیشه مال هم باشیم. باهم دیگر قرآن میخواندیم ،آهنگ گوش میدادیم،عکس میدیدیم...باهم میخابیدیم، جک میگفتیم،ازاحساساتمان میگفتیم و....باهم گریه میکردیم..به هم دلداری میدادیم ... امیدهمیشه میگفت:قول بده تنهام نزاری خانوم خوشکلم؟؟!!!! منم میگفتم :چشم قول میدم.منوتوبرای همیشه مال هم باشیم. همیشه ازاین میترسیدم که یکروزجداشیم.تنهای تنها...امیدمدتی سرکاررفت.ومن تاساعت8منتظرآمدن اوبه چت می شدم.تااینکه وقت رفتن به مدرسه هاشد. یک روزبحث ازاطمینان شد،امیدبه من گفت:سوگند..چقدبهم اطمینان داری؟؟؟
_نمی دونم ..زیاد..
_یک چیزبگم؟؟....نارحت نمیشی؟؟؟؟قول میدی گریه نکنی؟؟؟؟.....
_نه ...قول میدم...چیزی شده؟؟؟...بگو...
_سوگند...یک روززوقتی من وتودعوامون شده بود بادوستم ردمیشدیم که چشمم به یک دخترخوشکل افتاد...
_خب...بعدش چیشد؟؟؟
_راستش ...ازش خوشم اومدوشمارش روگرفتم اونم شمارشوبهم داد...الان هم حدودا3هفته میشه که باهم دوستیم...همومیبینیم وهم دیگروخیلی دوست داریم....سوگند...دوستی منوتو بدردنمیخوره دوریم...شایدنشه ازدواج کنیم...اطمینان نداریم...
_ینی چی؟؟چی میگی؟؟؟؟ مگه میشه؟؟؟توکه میگفتی زندگیت منم؟؟؟؟!!!
_دروغ بود...
اشک چشمانم راگرفت وگفتم:دارم گریه میکنم...نکنه حرفات راست باشن؟؟؟
_مهم نیست گریه کن...آره چرادروغ بگم؟؟؟مگه شوخی دارم؟؟؟
_ای خدا...توکه میدونستی زندگیم بودی...آخه چرا؟؟؟
_خب دیگه رفتارتوعوض نکردی..
چیزی نگفتم ...فقط گریه میکردم وبه امیدبدوبیراه میگفتم.ناگهان گفت:سوگند...مگه نگفتی اطمینان داری؟؟؟
_چراگفتم ولی دیگه اطمینانم سلب شد...
_یک چیزبگم؟؟؟
بگوحرف آخرتو...
_همه اینادروغ بود تااطمینانتوبسنجم...
_واقعا؟؟؟؟؟
_آره..من که گفتم جزتوکسیونمیخام ..مگه میشه عشق زندگیم روبه یک عشق الکی وپوچ بفروشم؟؟؟تومثل خونوادم میمونی...ما نامزیم...
_وای خدای من....دیوونه...
_حالاهم گریه بسه...خانم کوچولوی من...پاشویکم آب بزن به صورتت....
_چشم.
_فقط اینوبدون قلب من تاآخرعمرم مال1نفرباقی میمونه...اونم خانوم کوچولوی خودمه...
لبخندزدم ویکم آب به صورتم زدم ولبخندی برچهره ام نقش بست وخداراشکرمیکردم که دروغ بود. تااینکه یکروز یک نفرازکسانی که قبلاباهاش چت میکردم..سروکله اش پیداشد وبهم پیام داد.کلی باهاش دعواکردم ومیگفتم که من ازدواج کردم مزاحم نشو..."
_هههه...که اینطور...خب به شوهرت بگوبیادمنوبزنه...
باالآخره به امیدماجراروگفتم ورفت وباهاش دعواکرد.فکرش راهم نمیکردم که امیدحاضرباشه بخاطرمن باکسی دعواکنه ..خلاصه انقدبه پسره بدوبیراه گفت تادیگه مزاحمم نشد.خوشحال بودم ازاینکه تکیه گاهم امیده.لبخندروی لبم بود وبهش گفتم:مرسی که ازم طرفداریی کردی..فکرنمیکردم بخاطرمن دعواکنی...
_مگه میشه؟؟؟مگه جزتوکیودارم؟؟وظیفم بود..توزنمی..مگه میشه روت غیرت نداشته باشم؟؟؟
فقط دلم میخاست بقلش کنم وخودمومال اون بدونم. شب شدوداشتم به کارت هایی که برای امیدخریده بودم ونمیتونستم بهش بدم نگاه میکردم،که ناگهان تلفنم به صدادرآمد:الو..
_سلام ببخشید ...شما امیدزارعی میشناسید؟؟؟؟
چطور؟؟؟ببخشیدشما؟؟؟؟
_من مادرش هستم...شمارتون توی مخاطبینش بود..گفتم شایددوستش باشین...
بادلهوره وترس گفتم:نه..نمیشناسم...نشنیدم چنین اسمیو..._مگه میشه ..؟؟؟آخه....
_بله..ببخشیداشتباه گرفتین...
وگوشیوقطع کردم.دستانم میلرزید.چه اتفاقی افتاده بود؟؟تلفن رابرداشتم وبه امیدزنگ زدم.
_الو..
_سلام امیدچطوری؟؟؟
_خوبم مرسی توخوبی؟؟
_امیدمامانت زنگ زد بهم همین الان....
_مامانم ؟؟چی گفت؟؟؟
_گفت شماامیدرومیشناسین؟؟؟
_شمارش روبگو..
شماره روگفتم ولحظه ای سکوت کرد.
_چیزی شده امید؟؟؟
_سوگندبزاریک چیزی  روبگم حالاکه انقدرصمیمیم ماجرای زندگیم رومیگم...
_یعنی چی؟؟؟
_ببین...من ازبچگی نامادری داشتم...واین....نامادریم بوده که زنگ زده..اصلامگه نگفتم شماره ناشناس روبرندار؟؟؟
_ببخشید..فکرمیکردم تویی واقعاراست میگی؟؟؟
_آره گلم...
باشنیدن ماجرای زندگیش گریه توی چشمانم خانه کرد.باخودم گفتم:خدای من!چه زندگی سختی! کاش زودترمیدانستم و... امیدبه من گفت که مادرش جزاوبچه ای ندارد وتنهاست.کاش میتونستم کاری کنم که مایه ی دلخوشیش باشم.ولی حیف... اکنون من 14سال وامیدهم 16سال داشت.وبرای تشکیل خانواده وازدواج اصلادرموقعیت مناسبی نبودیم.

 

قسمت پنجم خیال تنهایی:

چندروز اززمستان میگذشت ،نگاهی ازپنجره به بیرون انداختم. دانه های برف،آرام آرام لباس سفید برتن زمین میپوشاند. تقویم راورق زدم درست یک هفته میشدکه ازامیدهیچ خبری نداشتم .قلبم دردمیکرد.منی که یک روز بی اوهم نمیتوانستم.آخرین بارکه باهم حرف مزدیم همه چیزخوب بود،میگفتیم ومیخندیدیم.ولی ازفرداش ازامیدبی خبرشدم،وباصدایی که همش میگفت:مشترک موردنظردردسترس نمیباشد...دلم برای امیدیک ذره شده بود.قطره های اشک راازروی گونه ام پاک کردم.خدایا...امیدمن کجاست؟؟؟

ازروزی که نیلوفرونسترن دودخترخاله هایی که باآنان صمیمی بودم ازدواج کرده بودند دیگر منم سرم توی کارخودم بود. اکنون نیلوفر دخترش دوساله بود وبه دلایلی ازشوهرش جدازندگی می کردند... واما نسترن  اوهم ازدواج کردو زیادازش خبری نداشتم اکنون  1سال ونیم ازازدواجش گذشته ولی درشرف طلاق گرفتن می باشد که آن هم مشکل شوهرش یعنی آقا سهیل بود.خلاصه همه سرگرم زندگی خودشون بودن ومنم....

همین طورکه به بیرون پنجره خیره شده بودم  و چشمانم پرازاشک بود ...صدایی به گوشم رسید... ناگهان اس ام اسی برایم ازشماره ی امیدآمد:سلام سوگندجانم...کامپیوترم راجمع کردند...حتی گوشیم روهم گرفتند..الان هم میخوان برام  یکی ازفامیل هامون روب عنوان زن بگیرند.من جزتوکسیونمیخوام قول میدم باکسی جزتوازدواج نکنم...هروقت مشکلاتم حل شد،خبرت میکنم.دوستدارت:امید چندروزگذشت وامیدبازهم پیشم آمد،خوشحال بودم.
_سوگندجونم اگه بدونی چقدبی تاب بودم...این چندروزهمش کارم گریه بود....
_من هم ..همش به تقویم خیره شده بودم....
_بالاخره تونستم راضیشون کنم که هیچ کس روتوی زندگیم نمیخوام...
خودم رولوس کردم  وگفتم:آقاااا....هیچ کسی رونمیخای؟؟؟؟...
_ههه ...نه هیچ کسی رونمیخام...
_اصلاقهرم.... نمیخام
_نه نه نه...فقط یک خانوم کوچولورودوست دارم ...اونم منودوست داره هاااا آشتی؟؟؟؟...سوگندجونم...
_بله...آشتی ...ولی .... میترسم...
_ازچی؟؟؟
_نکنه یکروزتنهام بزاری؟؟؟...
_نه من بهت قول میدم تاآخرعمرم مال هم باشیم وپیش هم...برات تکیه گاه میشم،نمیزارم کسی بهت "تو"بگه،توهم فقط زنم باش وبهم تکیه کن ...اینجور واسه همیشه مال هم میمونیم...حتی اگه چندسال ازهم دورباشیم...بافکرمون باهم درارتباطیم. قبول؟؟؟
_قبول...ولی....
_ولی نداره دیگه...مگه نگفتی من مردتم؟؟مگه قول ندادی براهمیشه خانومم باشی؟؟؟؟
_چراخب...آره ...امّا..
_پس دیگه مبارکه....
_چشم قربان....هرچی شمابگی...._حالاهم بروبخاب که فرداصبح تومدرسه خوابت نبره...
صبح شدویک نفرزنگ خانمان رازد،پستچی بود.بسته راازوی تحویل گرفتم.درحالی که داشتم کلوچه وآبمیوه رامیخوردم بسته رابازکردم،یک انگشتر وچندتاکارت پاستال توی جعبه دیدم.وشروع کردم به خواندن نامه: سلام ،نامزد خوشکلم!امیدوارم ازاین هدیه ها خوشت بیاد،این انگشتررو همیشه توی دست چپت بزارتاهمه بدونن ازدواج کردی وصاحب داری...نمیخوام کسی مزاحم زنم بشه...راستی مامان هم بهت سلام رسوند.وگفت که مشتاق دیدارت هست. دوستدارت:امید راستش من وامید کم کم همه چیزرابرای خانوادمان گفتیم وآنهاهم مارونامزدحساب میکنند.مادرم باشوخی درحالیکه لبخندبرلبانش بود گفت:بازهم نامزدت برات هدیه فرستاد؟؟؟؟حالاچی فرستاده؟؟؟؟
_انگشتر...  _خب..حالا.آماده شو مدرست دیرنشه...

_چشم مامان جونم... وانگشتررادستم کردم ولبخندی برچهره ام نقش بست.


پیشنهادی غیرمنتظره:قسمت 6

چندروزگذشت...تلفنم به صدادرآمد:امیدبود.

_الوو...سلام

_سلام...

_سوگندبایدیک چیزیوبگم...

چیزی شده؟؟؟

_راستش...دیگه ازاینکه این همه عاشق ودیوونه همیم وانقدفاصله بینمونه وحتی نمیتونیم هموبینیم ..خسته شدم..

_خب ..منظورت چیه؟؟؟

_خب دیگه...نمیخوام به دوستیمون ادامه بدم...

_چت شده؟؟؟

_سوگندببین بین منوتو ...ببین حتی خداهم این رابطرودوست نداره...ومنعش کرده...میخوام این رابطروبهش خاتمه بدم...انطورنه من ونه تو هیچ کدوم گناه نمکنیم...

ولی... چیزی شده؟؟کسیودوس داری؟؟؟؟

_اونکه صددرصدیک نفرو دوس دارم آره یک اتفاقی افتاده...

_چه اتفاقی؟؟؟؟

_قراره ازدواج کنم...

_باکی؟؟

_ببین...بامادروپدرم دیشب کلی حرف زدم وقراره تاچندروزآینده بیایم خونتون واسه ی یک امرخیر...

_واقعا؟؟؟

_آره...اگه شماهم قبول کنی وبله روبگی..برای همیشه مال خودم میشی....

_واقعا؟؟؟سربه سرم میزاری؟؟؟؟شوخی میکنی؟؟؟

_نه منتظرباش ...بهم مشک داری؟؟؟؟

_راستش....آرهههههههه

_بله؟؟؟؟

_ههه ببخشید شک؟؟نه اصلا

_حالاخودت باورمیکنی

تلفن به صدادرآمدمامان گوشیوبرداشت ولبخندی برچهره داشت.خوب گوش کردم.گویامادرامیدبود...چندلحظه گذشت ومادرم اومدوهمه چیزروگفت.

_مادرامیدبودوقراره...بیان خواستگاری...

لبخندی زدم..قندتوی دلم آب میشدومنتظریکشنبه شدم تاامیدراببینم.


قسمت هفتم:یک شنبه به یادماندنی

یکشنبه شدوامیدزنگ زد :جانم...

_سلام خانومم...خوبی؟؟

_مرسی ...کجایی؟؟؟

_فرودگاه...

_اصفهان؟؟؟؟

_تاخونه خانومم چقدراهه؟؟؟؟

خوشحال بودم.دقیقا تازمانی که امیدوخانودادشبه خانمان رسیدند،دوساعت مانده بود.لباس های شیک وپوشیده ای راپوشیدم:شلوارلی،مانتوی سفید،؛وشال زیبایی که دیشب خریده بودم رابرسرم انداختم.

به مادروپدرم خبردادم.پدرم درحالی که اخبارگوش میداد،واخم کرده بود،نگاهی به ساعت مچی اش انداخت.مادرم درحال جاروکردن خانه ،سرش رابالاآوردوگفت:

سوگند...بلندشوبیا ای چای رو دم کن ..میوه هارم شستم توی ظرف بچین..

_چشم مامان..

همه بادلهوره نشسته بودیم وبه ساعت چوبی روی دیوار نگاه میکردیم که ناگهان زنگ خانه به صدادرآمد...قلبم تندزد.مهمان هایمان رسیدند..پدرامیدواردشدوسلام کردوبعدمادرش آمدولبخندی زد وبامن ومادرم دست وروبوسی کرد.امیدبادسته گلی دردستش کفش هایش راکنارگذاشت وباچشمان درشتش نگاهی بالبخندکردوآهسته گفت:سلام...

چیزی نمونده بودبروم وباامیددست وروبوسی کنم.!

تااینکه نشستیم وبرای مهمان هاچای آوردم..دستانم میلرزید..هیچ چیزرابه خوبی نمیدیدم...ازامیدهم خجالت میکشیدم..حرف هایم..شوخی هایی که میکردیم...خدای من معشوقه ام الان توی خانمان است...کسی که تابحال بعدیک سال5ماه و16روز تنهایک بار آن هم گذراندیده ودوستش داشتم ورابطه غیرحضوری...لحظه شیرین وپرنهیبی بود،روی مبل درست روبروی اامیدنشستم امیدگاهی به حرف های بزرگترهاتوجه میکردوگاهی یک لبخندبه من.تااینکه پدرامیدگفت:وقت اتمام حجت حرف های عروس وداماداست...هردویمان لبخندزدیم...امیدبادستش اشاره کرد :اول شما... منم که دلهوره وجودم رافراگرفته بود جلوترازامیدرفتم وروی تختم نشستم وبرای امید صندلی که روی آن مینشستم وبااوچت میکردم راروبروی خودم قراردادم وامیدنشست.

_خب عروس خانوم ...شماشروع میکنین یامن؟؟؟

_نمیدونم

_چراانقددلهوره داری؟؟؟گلم

_نمیدونم خوشحالم توچقدخوشحالی؟؟؟؟

_اونقدرکه هیچ چیزیو بااین لحظه عوض نمیکنم...

_امید باورت میشه برای همیشه مال هم میشیم؟؟؟؟!

_من که قولشوداده بودم ...خب حالاازکجاشروع کنیم؟؟؟

خب آقای محترم چندسالتونه؟؟؟؟

_17بچم ولی خب حالاعقدمیکنیم تااسممون روی هم باشه...شماازخودتون بگین؟؟؟؟

_منم15سالمه من هم خیلی بچه هستم ..خونه وماشین داری؟؟؟

_خونه ک بله ...ماشین هم 206قراره این هفته بخرم...

_بازم درموردخودتون بگین...

_من دست بزن دارم ...هرروز یک فصل کتک بایدیکیوبزنم ..بزارفکرکنم....آها...معتادم هستم راستی....راستش شغلم هم بایدبرم رفتگری شایدهم سرایدار...سوالی هست؟؟؟

_آقااااا...اذیت نکن خب

_چشم خانوم کوچولو...تازه ترم دوم دانشگام ایشالله شوهرمهندسی خواهی داشت...

_ایشالله..

نگاهی ب اتاقم انداخت وگفت:

_کامپیوترت اینه؟؟؟

_آره قشنگه؟؟؟

_گرافیکش چنده؟؟؟

_نمیدونم..

_هاردش چی؟؟؟

نمیدونم سوالای سخت سخت نپرس

_بریم پای کماپیورت باهم؟؟؟؟

امیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!

_وای ببخشید اصلایادم نبود اومدم خواستگاری..شوخی کردم...

_راستی امیدقراره کی عقدکنیم؟؟؟

_اینطورکه معلومه بعدازجواب بله ی شما میریم محضر...

_خب دیگه بریم پیش بقیه

_دیگه دلهوره نداری؟؟؟

_نه خیلی کمترشد....

_دستتوبگیرم؟؟

_نــــــــــــــــه

_چشم ولی فرداکه محرم شدیم دستتومیگیرما...بدون اجازه...

_خب اول توبرو توی سالن

_چشم

امیدکمی جلوترازمن رفت وهمه نگاه هابه سوی ما شد.کمی دیگرحرف زدند .ساعت12شده بود مادرم رختخواب هاراپهن کرد.مادروپدرم درحالی که بازهم درحال مشورت کردن بودند،گفتند:خانوده خوبی هستند ماحرفی نداریم...لبخندی زدم....قراربودمن وامیدبرای همیشه ما هم باشیم....

منتظربقیه داستان باشین نظرفراموش نشه مرسییییییی!

چراغ را خاموش کردم وروی تختم رفتم که اس ام اس برایم آمد :

خوب بخوابی خانومو کوچولو... امشب شب آخرمجردیته  منم جواب دادم توهم خوب بخوابی...زود بخواب فرداصبح زودمیریم آزمایشگاه ...

_چشم

صبح زودشد .اولین صبحی بود که باامید صبحانه می خوردم .آماده شدیم، پدرم برای روشن کردن ماشین زودترخانه راترک کرد.

ابتدا به آزمایشگاه برای آزمایش ژنتیک رفتیم .توی آزمایشگاه کنارصندلی که امیدنشسته بود، نشستم.امیدبالحن شوخی گفت :وای..الان باین آزمایش اعتیادم رومیشه....

_امــــــــــــید....

_عزیزم ...یعنی کی جواب آزمایش رومیدن؟

_نمی دونم...

دوروزگذشت.وبرای گرفتن جواب آزمایش رفتیم :جواب ازمایش مثبت بود.ازخوشحالی پروبالم راگم کرده بودم وازراه برگشت به محضررفتیم.

کنارامیدنشسته بودم ...همه ی رویاهایم به حقیقت می پیوست...

طولی نکشید که صدای بله ی امید  قند را در دلم آب کرد وفضارا به خوداختصاص دادو سپس نوبت من رسید وباصدای لرزان وکمی بلند گفتم بااجازه پدرومادرم بله....

تمام شادی های دنیا روی سرم ریخت ، امیدتوی چشمانم نگاه کرد.لبخندپرمعنایی زد وگفت: مبارک باشه...

صدای کل مهمان اشادی مارابیشتر کرد که  آن لحظه بود که چشمانم پرازاشک شد.امید دستانم راگرفت وسپس حلقه ای را که ابهم روزقبلش خریده بودیم رادستم کرد  ومن هم حلقه اش رادستش کردم.

ازخجالت سرم راپایین انداخته بودم :عقب ماشین من وامید کنارهم نشستیم ودستان همدیگرراگرفته بودیم سرم را روی شانه ی امیدگذاشتم ودستم رابوسید.

به آرزویم رسیده بودم ،باورم نمی شد توی چشمانم نگاهی کرد وبه بیرون پنجره خیره شد لیکن ازچهره اش مشخص بود که چیزی فکرش رامشغول کرده است.چشمانم را بستم که گوشی درجیبم به صدادرآمد امیداس ام اس داد بالاخره مال خودم شدی همیشه تکیه گاهت می مونم خوشحالم که به عشق زندگیم محرم شدم  ومی تونم باهاش یک زندگی مشترک را داشته باشم.

لبخند زدم ودوباره سرم را روی شانه اش گذاشتم.مادرامیدکنارم نشسته بود.

به خانه رسیدیم وباامید توی اتاقم رفتیم  نمی دانستم جلویش حجاب بگیرم یانه.خجالت می کشیدم که ناگهان امید نزدیک صورتم آمد  وشالم راازسرم برداشت  .

_خب تاکی میخای ازمن خجالت بکشی؟

_ آخه...هنوزعادی نشده برام!

_جدا؟؟؟؟؟

_آره

یک دفعه امید مرااززمین بلندکرد وباهم چرخیدیم.وبعدازاینکه مرا روی صندلی  گذاشت ، گونه ام را آرام بوسیدم وگفت:خب خجالتت ریخت؟

_آره دیوونه....

_چراخب؟ زن خودمه....

بالاخره پس از یک روز پرکار شب شد ، همراه خانواده ام وخانواده ی امید به پارک رفتیم.باامید توی چمن ها قدم می زدیم...چمن هارا روی سرهم میریختیم...بستنی خوردیم ...تاب بازی کردیم....وکلییییی خوراکی خوردیم...

نیم ساعت بعد به سینما رفتیم وقتی چراغ هاراخاموش کردند گفتم وای ترسیدم....

امیدهم محکم بقلم کردو گفت ازچی میترسی؟

از تاریکی

مگ من مردم؟

خدانکنه

وقتی کنارمی ازهیچ چیزنترس وگرنه من میدونم وتو....

چشم

باهم پفک خوردیم.باامید بودن قلبم را آرامش می داد.

یک هفته ی بعد به مشهدرفتیم و پس ازرسیدن به خانه ی امید آکواریم آن جانظرم راجلب کرد.وگفتم:آخی چه ماهی های نازی...

_دوستشون داری؟

_آره

ومشغول دیدن ماهی هاشدم وبه اتاق امیدرفتم که یک دفعه امید با یک ماهی بزرگ زنده توی دستش روبروم ایستاد.

_نکن بزارش سرجاش ممیمیره

_بیابگیرش دستت

جیغ زدم وفرارکردم وبه حیاط رفتم امید دنبالم میکرد وازشدت خنده روی زمین نشست .رو به من کرد وگفت:ناراحت شدی؟

_اوهوم

سریع بقلم کرد و مرابه اتاقش برد وکلی باهم حرف زدیم.

  --------------------------------------------دل نگرانی

امید بامن تماس گرفت ودرحال گریه کردن بود:مامان وبابام میخوان طلاق بگیرن....

خیلی ناراحت شدم گناه داشت .3-4روزگذشت ومادروپدرش برای همیشه به شهرقبلیشان رفتند.امید به من میگفت : سوگند جای مامانم خیلی خالیه وسایلش رو که می بینم گریم میگیره ....میشه برام مادری کنی؟؟؟

_بله قربونت برم....

امیدمن واقعاگناه داشت....دیگر برای عروسی مان به خانه ی امید برای همیشه وزندگی کردن مهاجرت کردم.

صبح زود شد وامید به سرکاررفت تاچندروزی بانامدری امیدخوب بودم وبگوبخند می کردیم تااینکه تهنه زدن هایش شروع شد.هرشب به امید می گفتم خیلی ناراحتم ازاینکه پدرومادرم رارهاکردم من خیلی تنهام...

_من پیشتم مگه شوهرت مرده؟

_نه گلم ولی...

_اما چی؟؟بگوکسی چیزی گفته؟

_نامادریت منودوس نداره بهم متلک میزنه خسته شدم

_دیگه حق نداری طبقه پاییین پیش اون بری خودت تنها خودتو مشغول کن طبقه بالاباش خودم خرجمونودر می ارم به کسی محتاجت نمی کنم  هرکاربخوای میکنم توفقط راحت باش ازهمه چیز می گذرم...

خوشحال شدم  وسرم راروی شانه اش گذاشتم ووگفتم : واقعامرسی که کناروهمدممی ...دوستت دارم...

لبخندزد ومرا توی آغوششش گرفت...امید تنها دارایی من اززندگی بود....فردای آن روز حرف امید را گوش کردم وبه طبقه پایین نرفتم وتاشب منتظر امید شدم.

درخانه به صدادر آمد....امید همراه دوکیسه هدیه دردستش منتظر باز شدن در ایستاده بود...

باذوق گفتم سلام همسرم ..خسته نباشید...

_سلام عزیزم این هدیه ها مال توان

_مال من؟به چه مناسبت؟

_به مناسبت اینکه زنم وهمدممی

خوشحال شدم...توی ان کیسه ها: چادرملی ، کلی خوراکی، گردنبندطلا، ویک گوشی لمسی بود....ویک عروسک که ازکیسه دیگر بهم داد.ازخوشحالی جیغ کشیدم ومحکم امیدموبقل کردم.

"روزی به یادماندنی"

حالم خیلی بد بود...امید مرخصی گرفت و به سرکار نرفت...ومن را به دکتر برد.روی صندلی توی مطب نشسته بودم که امید بالبخند به سمتم می دوید وصدایم کرد...

_سوگنددددددد داریم مامان وبابا می شیم...." منم ذوق کردم   وباامید به پارک رفتم.ساعت ها باهم حرف زدیم.امید واقعاخوشحال بود وقرار بوداسم بچمان را آتنا بگذاریم.....خوشحال بودم که حاصل عشق منوامید یک دخترکوچولوئه که قراره من بدنیاش بیارم...

امید مهربونم همیشه پشت وپناه من بود خیلی دوستش داشتم....همیشه واسه ی داشتن اون خداروشکر می کردم.

قسمت آخر:غروبی خاموش

امروز باامید برای خرید لباس  وعروسک به پاساژرفتیم .تقریبا 7ماه ازدوره ی بارداری من می گذشت.امید گفت من  میرم اون طرف  خیابون دوتابستنی شکلاتی بخرم با خانمم بخوریم.... تو همینجا بمون  وعروسک هرچی دوس داشتی بردار."

20دقیقه توی مغازه ی عروسک فروشی منتظر ماندم وازامید خبری نشد....دلم شور می زد...

تلفنم به صدا در آمد... امید بود....

_سلام خانومی بدو بیااینجا یک عالمه لباس باقیمت مناسب برات هست...

_نه مرسی لازم ندارم..

_انگار یادت رفته امروز چه روزیه؟؟؟

_چه روزیه؟

_تولدخانمم...

وای امیدمن راست میگفت تولد خودم را توی این روزها فراموش کرده بودم...

_وقعا فراموش کرده بودم... چشم عشقم الان  میام....

این طرف خیابون ایستادم که امیدرادیدم باکیکی دردستش به سمت ماشین می دود واین طرف ان طرف را نگاه میکند که به خیال خودش که من ندیده ام ومیخواست سوپرایزم کند ازکارش خنده ام گرفت خواستم سریع بدوم واورابقل کنم...

پاکت های خریدمان دردستم بود :یک خرس صورتی ،یک گوسفندملوس، کفش ویک پیراهن سفیدکوچولو... ویک آدم آهنی ویک عروسک دختربچه ای که لباس صورتی به تن داشت......

لبخندزدم ....درحال عبورکردن ازخیابون بودم که ناگهان، پایم پیچ خورد....و تا به خود آمدم ماشین سمندی مرا زیرکرد....وهمه ی  پاکت های خرید ازدستم افتاد....چشمم به امیدافتادکه ازآن طرف خیابان به سمتم می آمد وچهره اش هراسان بود...لبخندزدم وآرام به اوگفتم حلالم کن...

_حالت خوبه عزیزم؟

_نه نمی تونم نفس بکشم...

قطره ی اشک امید روی صورتم چکید بغض کرده بودم...امید به سمت  راننده  ی سمند رفت و یقه اش راگرفت وفریاد راسرداد....حتی توان این رانداشتم که جلوی امید رابگیرم.... در بیمارستان فقط چهره ی امید به من آرامش می بخشید....

_امیدم ببخشید که قدرتو ندونستم ...ببخشید که بچمونو....

ودیگرگریه رخصت ادامه ی حرف زدن را به من نداد....

_این حرف های چیه عزیزم؟من فقط تورومیخوام

هردومون سعی می کردیم اشک هایمان راپنهان کنیم ولبخندتلخی برلبمان نقش بست...

آنقدر حالم بد بود که برای مدتی دربیمارستان بستری شدم وبه پیوند قلب نیازداشتم...قلبم به خوبی کار نمی کرد...

یکی ازبیمارها مرگ مغزی شده بود وامید هرچه التماس می کرد قلب فرزندشان رااهدا نمی کردند....

امید همیشه همراه من  در بیمارستان بود وکنارمن می نشست وگفت : امید داشته باش قول میدم همه مشکلامون حل میشه ....وسرش راپایین انداخت وشروع به گریه کردن کرد...

_ببین ...من تکلیفم مشخصه....قول بده  بعدازمن ازدواج کنی وخوشبخت بشی....برای خودمم باورش سخته ولی....

_واقعاکه...من جزتو برای زندگی کردن چه هدفی دارم؟دیگه نشنوم مطمئن باش خیلی زودخوب میشی...

لبخندی زد و جلوی اشکش راگرفته بود وازاتاق خارج شد وشروع کرد به گریه کردن ...نتواسنتم طاقت بیارم ومنم شروع به گریه کردم....

از آن روز 4 روز به اغما رفتم وفقط دستان امید رااحساس می کردم....نوازشش را....اشک ازچشمانم می آمد... دلم می خواست یک بار بتوانم جواب حرف هایی که آرام در گوشم می گفت را بدهم....

بتوانم حتی دستش رابگیرم...بقلش کنم... دلم برای بوسه زدن به گونه هایش تنگ شده بود....

یک هفته گذشت ، بیدارشدم  وبالبخند دکتر روبروشدم .دنبال امید می گشتم ولی نبود....مادر و پدرم پشت در ،انتظارم را می کشیدند وهمراه یک دسته گل وارداتاق شدند.....

_مامان امید کجاست؟؟؟

_دخترم بعدبهت می گم حالش خوبه رفته برات داروهاتوبخره...

نفس عمیقی کشیدم وپس ازکمی بگومگو به خواب فرورفتم.... هنگامی که داشتم از بیمارستان خارج می شدم ، بازهم امید نبود، سرانجام به تنگ آمدم وگفتم:

_مامان ...امید چرانمیاد؟؟ خسته شدم ..نکند زن گرفته؟؟؟؟بگین می تونم تحمل کنم..

مادرم سرش راپایین انداخت وشروع کرد به گریه کردن...

_چی شده مامان؟

_دخترم....

_بگو دیگه ...

_توبرای زنده موندن به قلب نیاز داشتی وامید هم...

جیغی بلندکشیدم وخودم را تامی توانستم کتک زدم...ای کاش خواب باشد.....

_دخترم..دکترها موافق این کار نبودند ولی به اصرار اون...

باورم نمی شد عشق زندگی من....نه..غیرممکن است....وسط خیابان نشستم وبلندبلندگریه کردم...

مادرم مرا به سرخاک امید برد ...دویدم وقبرش را بقل کردم باصدای بلند بااوحرف زدم...واقعاتنهاشده بودم...

_امیدم نمی خوام ...بسه ..بلندشو..من این دنیا رو بدون نوازش تو نمیخوام امیدم بسه ...غلط کردم....پاشو...دیگه اذیتت نمیکنم....پاشو...مگه قول ندادی 4تابچه رو باهم بزرگ کنیم؟؟مگه خودت نگفتی؟؟؟امیدم..دوستت دارم...من قلبتوواسه تپیدن توی سینه ی خودت میخام.... آخه چرا؟؟؟خدااااااااااااا

مادرم همچنان که گریه می کرد نامه ای را به دستم داد:

سلام خانومی خودم....بدون من نمردم....من دارم توی سینه ی توزندگی می کنم...هنوزم شوهرتونما....!خونه رو به نامت زدم...وهرچی دارایی داشتم توی حسابت گذاشتم دوست داشتم بیدارشدنت روببینم ...ولی ...ببخشیدکه کنارت نیستم....یک جای دورم....خیلی دور ...دورازهمه خاطرات دونفرمان.....بخدا....دوستت دارم...فقط حلالم کن برایم دعاکن ...فقط بهم قول بده گریه نکنی ...طاقت اشکای نازتوندارم....خوشبخت شی همسرمهربانم ...قربانت ...امید

...مدتی بعد...

اکنون سه ماه است که درآسایشگاه روانی به سر می برم ...چندبار دست به خودکشی زدم ولی موفق به مرگ نشدم...ازاون روزی که نامه را خواندم دیگرقدرت سخن گفتن ندارم و قدرت تکلم خویش راازدست دادم....وهمچنین مرا باویلچر حرکت می دهند زیرا توانایی راه رفتن هم ندارم...اکنون فقط خاطرات به قلبم دلخوشی می دهند....خدایااین حق من بودازاین روزگار؟چه سرنوشت تلخی..؟!چه غروب غم انگیزی؟من این پایان تلخ رانمی خواهم..چگونه بدون او نفس بکشم؟مگردنیای من چه اندازه بود که وسعتش رااینگونه ازمن گرفتی؟خداوندا ...چه بگویم؟!ازاین دردهای سینه ام....؟کافی است من امتحان خویش را داده ام نتوانستم...

امید تنهادلیل بودنم بود  من دیگر دلیلی برای بودن ندارم....

 


پایان





برچسب ها : رمان جدید , رمان قشنگ , رمان عاشقانه , رمان غمگین , رمان عاشقانه غمگین , رمان غمگین عاشقانه , رمان زیبا , رمان نابه هنگام , داستان غمگین عاشقانه , داستان غمگین , رمان زندگی ,
نویسنده : آ تــنــانظر بدهید ()
مطالب مرتبط
”نظرات شما برای این مطلب،مطمئن باشید ما برای نظرات شما احترام خاصی قائلیم”

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

اطلاعات
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 2
  • اعضای آنلاین : 0
  • تعداد اعضا : 13

  • عضو شوید
  • ارسال کلمه عبور




  • آمار مطالب
    کل مطالب : 533
    کل نظرات : 61

  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 192 نفر
  • باردید دیروز : 101 نفر
  • بازدید هفته : 293 نفر
  • بازدید ماه : 2,492 نفر
  • بازدید سال : 21,201 نفر
  • بازدید کلی : 457,633 نفر
  • ورودی امروز گوگل : 0 نفر
  • ورودی گوگل دیروز : 1 نفر

آرشیو
تبلیغات متنی